گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

جدا شدن

راستش حمید یک میلیارد بار به من گفته بود ما در نهایت باید از هم جدا بشیم منم وقتی دیدم همه دوست پسرها چقدر واسه دوست دختراشون خوبن گفتم مرگ یک بار شیون یک بار

به حمید گفتم یا برای ابد با هم بمونیم یا همین ثانیه از هم جدا بشیم

اونم گفت جدا بشیم

منم گفت اکی بای

بعد اس داد روانیی صبح قربون صدقه میری شب دیوونه میشی

منم گفتم اگر دیوونه نبودم تو را نمی تونستم تحمل کنم

دیگه همه چیز تموم شد مرحله سختیه مسلما ولی لازمه

به قول دوستم برای اینکه بزرگ بشی باید یک سری چیزها را ترک کنی

میخوام بزرگ بشم میخوام زندگی خودم را داشته باشم

میخوام مرد خودم را داشته باشم شایدم هیج وقت نداشتم نمی دونم فعلا که امیدوارم

   + sepideh - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩

خواست گار بابکی

ووالا بابک توی جیمیل کامنت داده بود بعد من ندیدم چون فامیلیم گفتم زشته همین جوری احوالپرسی کرده بود

منم مسیج دادم و احوال خودش و خونوادش را پرسیدم و معذرت خواهی کردم که مسیحش را ندیدم

هنوز که جوای نداده شایدم جواب نده چه میدونم والا

خمید هم داره قرار میگذاره واسه فردا

باید خیلی حواسم جمع زندگیم باشه

با وحید کامل حرف زدم گفت عکسش را بده و متولد جنده بهش که گفتم 67 گفت خیلی بیشتر بهش میخوره گفتم میدونم ولی شناسنامش 67 ه

بعد گفت نه ممکنه از دوستای دوستام باشه بعد گفت میخوای بریم باهاش دعوا کنیم خلاصه

دیگه گفتم نه بابا

چرا زندکی من انقدر به هم ریخته و شلوعه!!!

سر بابک که ون کار را کردم باهاش قرار گذاشته بودم و به خونوادم نگفته بودم

بعد به روانشناسم گفتم

گفت همیشه همین کار را میکنی خوشت می یاد بری توی دردسر بعد بیای از بغیه کمک بخوای

همیشه زندگیت شلوغ پلوغ و به هم ریخته

   + sepideh - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸

عجیبه

رفتم توی فیس بوق وحید ولی اونجا هم با حمید دوست نبود ازش پرسیدم گفت اسمش آشنا نیست ولی میخوای عکسش را بده شاید شناحتم

بعد حالا میگه موضوع چیه

اما حمید خیلی چیزها از وحید میدونستم

لعنتی روانی

حالا نمی دونم چیکار بکنم

حالا شاید موضوع را به وحید بگم

چون اون همیشه توی زندگیم کمکم کرده

   + sepideh - ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸

امروز زیبا

نه به حمید که اون شب که داشت از وحید اطلاعات میداد میگفت سپیده جون دنیا خیلی کوچیکه و همه هم را می شناسن

نه به اینکه الان میگه باور کن من اصلا وحید را نمی شناسم ، من کی از وحید گفتم!!!

دروغگو به این بزرگی

خلاصه حالا اینا هیچی امروز رفته بودم توی وایبر و هی میگفتم عزیزم عشقم خوشگلم نفسم

بعد حمید میگفت مطمئنی سرت به جایی نخورده

راستش قبلا انقدر قربون آرش میرفتم که اونایی که اطرافمون بودن از جمله سارینای خوشگلم که هر جا هست ایشالا زندگیش خوب باشه و اون موقع 4 سالش بود

میگفت اه چقدر عزیزم عزیزم می کنین

سارینا بچه دلبر بود

دلبر صیغه داداش آرش بود

اما بعد که دلبر رفت زندان و از زندان برگشت برادر بزرگه دلبر بهش گفت اکر میخوای ماهیانه بهت پول بدم باید حضانت سارینا را بدی به من

خدا خیرش بده دلبر نمی تونست بچه بزرگ کنه

یا داشت مو اد میکشید

یا خونه مردها بود و صکص میکرد

تازه بعضی وقت ها سارینا را هم میبرد

اما برادر دلبر معلم بود ، زنش هم فکر کنم معلم بود و بچه دار نمی شدن

   + sepideh - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸

105 سالگی

یک فامیلی داریم که 105 سالشه و خانومه فکر کنم اسمش بانو هماست چون دوره و فقط یک بار دیدمش یادم نیست اما شهروند آمریکاست مثل اینکه او با ما 100 سالگیش را تلفنی تبریک گفته بود این طوری شنیدم

یک خانوم بسیار تواننااااااااااااااااااااااااااااااا که انگلیسی و فارسی و روسی و ترکی حرف میزنه

البته به خاطر اینکه سال ها روسیه زندگی کرده روسی بلده بعد که دانشگاهش تموم شده رفته آمریکا پس انگلیسی بلده و همه دختر پسرهاش هم همون ورا هستن

بعد ترکی را نمی دونم از کجا بلده

یک زن ریزه میزه ولی زبر و زرنگ و باهوشه هنوز کتاب های روسی میخونه و هر روز میره پیاده روی

راستش جوونیش را که ندیدم ولی الان از من ریز تره

یک کمی

خلاصه اها یک مشکلی که دارم من همیشه با حمید اینه که با وجود اینکه ازش متنفرم عاشقشم

یا با وجود اینکه عاشقشم از ش متنفرم

وقتی آدم یک حس داشته باشه خوب تصمیم گیری خیلی آسونه ولی وقتی 2 تا حس متضاد داری نمی دونی چه خاکی به سر کنی

راستی شما هم همین جوری احساساتتون

لطفا جواب بدین

ممنون

نمی دونم چرا از بانو هما گفتم یکهو به ذهنم رسید

   + sepideh - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸

انتظارا طبق طبق

صبح عذاب وجدان داشتم که چر به حمید خیانت کردم

باز که معذرت خواستم حمید گفت واسه خیانتت گفتم والا من که خیانت نکردم قرار گذاشتم نرفتم سر قرار همین

بعدش شب که داشتم با حمید حرف میزدم گفتم جای من خالیه!!!

کفت نه دختر همسایه اومده دیگه جا نداریم

همیشه همین شوخی مسخره را میکنه

بعد من توی دلم گفتم تو حرفش را میزنی من انجام میدم پس خفه شو

بعدش ازش پرسیدم عاشقمی!!!

گفت وای سپیده ترا خدا باز شروع نکن من اصلا نمیدونم عشق چیه

بعد مرتیکه از من انتظارم داره بهش خیانت نگنم

البته چون کار داشت دست از سرش برداشتم

اصلا ازش متنفرم

هم عاشقشم هم ازش متنفرم

سبز

   + sepideh - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٧

خوشبختی یعنی هنوز هست

هنوز نمی دونم حمید از کجا فهمیده ، نمی خوامم موضوع را کش بدم که دعوا به وحود بیاد

اصلا نمی دونم الان باید چیکار کنم میخوام منتظر بمونم تا شنبه که برم روانشناس بعد اونجا ببینم رفتار درست چیه!!!

ولی موقعیت سختیه حالا این هیچی سمینار چشم ها را باید شست محمود معظمی را خریدم جالبه

اکر خیلی خوب باشه بغیه سمینارهاش را هم میخرم بعدش

به حمید گفتم بیا هم را ببینیم گفت نه محرمه تا عاشورا تاسوعا صبر کن 

حالا منم صبر کردم خوب برنامه جدید میخوام بنویسم اما هنوز نمی دونم چیه!!!

 

   + sepideh - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٧

عجیبه

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٧
← صفحه بعد