گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

کلی یاد گرفتم

داشتم یک برنامه را که ساخته بودم برای بازار و بازار ردش کرده بود مطالبش را بیشتر میکردم

که دیگه مجبور شدم مطالب انگلیسی در بیارم و ترجمه کنم یکیش خیلی خوب بود مطالبش راجع به زن با کلاس بود کلی چیزی ازش یاد گرفتم حالا شاید اینجا هم بگذارم 

البته خوب به درد من که آدم سطحیم خیلی خورد

بعدش آها فردا خواستگار دارم و از اونجایی که شغل ایشون بازاریه و بازاری ها زبون چرب و نرمی دارندباید یک کمی آماده باشم از نظر فکری و یک چند تایی سوال از حفظ باشم واسه همین امروز باید بنشینم چند تا مطلب بخونم چند تا سوال در بیارم

فردا برم و ابروهام را تمیز کنم و بعد رنگ کنه و بعد هم میخوام مدل خودم باشم یعنی مامانمم میخواد گفته موهات را همین جوری فر درست کن

و آرایش معمولی خودت

خالا شایدم خواهرم آرایشم کنه نمی دونم

با حمید هم بین قهر و آشتیم معلوم نیست با خودش چند ، چنده!!!

   + sepideh - ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٩

قاطی پاطی

از اون جایی که امروز با مامان و بابام و خواهرم بیرون بودم

حمید باهام قهرم کرد که بره به جهنم مگر تا حالا چند بار به حرف من گوش کرده مگر با من می یاد بیرون همش میگه کار دارم کار دارم

مگر همین چند هفته پیش نبود خودش را چ س کرده بود که دیگه رابطه را کم کنیم حالا درسته بعدش بازم رابطه داشتیم

اما خوب تازه روانشناسم میگه اگر دست از این خودزنی برداری ، رابطه های خیلی بهتری پیدا میکنی با آدمهای درست تر

اما تو رابطه هات به یک جایی میرسه که بهت توهین میکنن و از این چیزها این حودش یک جور خودزنیه

خلاصه گفتم یک شب رفته بودیم خونه مامان بزرگ و بابابزرگم بعدش ، مامان بزرگم که می شه مامان بابام

داشت خاطره تعریف میکرد که باباش توی 5 سالگیش فوت میکنه بعد عموش با ماشین باباش کار می کرده

من: باباتون ماشین داشت؟؟؟؟تعجب

مامان بزرگم: آره ، اون وقت ها به ماشین میگفتن یک چیزی هست که نه علف میخوره و نه آب ولی راه میره قهقهه

بعد من کلی خندیدم خلاصه بعد داشت تعریف میکرد که وقتی ازدواج کرد عموه به این فقط جهاز میده و به داداشهای بزرگش نفری یک ماشین و مغازه و خونه میده و کلا سهم این را میخورن

بعد همین مامان بزرگم خیلی اعتماد به نفسش زیاده  ، باید خیلی سعی کنم مثل این مامان بزرگم اعتماد به نفسم زیاد بشه

روانشناسمم همش بهم میگه

یک شنبه خواستگار دارم به نظرتون چه شکلیه!!!

به نظر من که قدش کوتاهه ، خوشگل نیست ، لاغره ، حالا باید برم ببینم حدسم درسته

بعدش میرم روانشناس و بعد می یام به شما میگم چه شکلی بود

آها دیشب دوستم بهار همین جوری یکهو به من و خواهرم  شال کادو داد وای شالش خیلی قشنگ بود مال من ، حالا منم باید بهش کادو بدم

 

 

   + sepideh - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸

دوستم نداره

راستش یک شنبه خواستگار دارم که به جز شغلش چیزی ازش نمیدونم هنوز

وای دیشب رفته بودیم پیتزا با دوستام و خواهرم بعدش مانتوی من بازه جلوش فقط جای کمرش با یک بند که گره می زنم بسته میشهه معمولا لباسی که می پوشم زیرش خوب یقش  بسته تره

 ولی وای یک مرده بود یک زن چادری بود تا از کنارش رد میشدم 180 درچه قشنگ میچرخید از اینور به اونور

بنده خدا زنش من بودم چشمش را در می آوردم البته مرد مجرد هم نگاه میکرد اما از اونجایی که پسردایی های دوستمم بودن نمی شد کاری کرد

خلاصه با حمید یک جورهایی قهرم

از اون روز باهاش دوست شدم بعد امروز گفت بیا پیشم اما امروز نمی شه چون تولد خواهرمه بعد میگه تو هم من را تنها بگذار بهش میگم

تو همه هفته نمی یای هم را ببینیم فقط جمعه ها منم نمی یام

تازه من یک شنبه خواستگار دارم نمی تونم بیام چون بهش خیانت میشه

اصلا به من چه چرا همش من به حرف اون گوش بدم

توی این رادیو ی میگه رت باتلرها میرن با ملانی ها ازدواج میکنند

اسکارلت ها می رن با اشلی ها ازدواج میکنن

واسه همین انقدر طلاق زیاده به حمید که میگم میگه دروغ میگه اصلا حوصله ندارم

اصلا حوصله ندارم با من جرف نزن

ناراحت

اصلا تقصیر خودمه

 

   + sepideh - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸

سک سو لو جی

ادامه نخواستین نخونین

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٧

توهم یا واقعیت

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦

غم از این سنگین تر

وای امروز رفتیم تعزیه همین پسرک دوست داشتنی 16 ساله

آتیش میگرفت آدم وقتی مامانش و خواهراش زجه میزدن

مامانش جیغ میزد میگفت مگر جون من را قسم نخوردی که نمی میری و من را تنها نمی گذاری مگر خودت نگفتی برم مدرسه ثبت نامت کنم

مگر نمی گفتی این دردها را برای تو تحمل میکنم مامان نمی خوام تنهات بگذارم

وای من که آتیش گرفته بودم جیغ میزد میگفت چطوری بعد از تو زندگی کنم چه طوری برم توی خونه

منم با هر ثانیه اش گریه کردم

اخرش که داشتیم از مجلس بیرون می یومدیم هنوز داشتم گریه میکردم و نمی تونستم تسلیت بگم فقط سر تکون میدادم

وای خدا نیاره داغ بچه خیلی سخته تازه امروز فهمیدم چقدر حساس و احساسیم

خواهربزرگم که اصلا گریه نکرد خیلی ها هم گریه نمی کردن اما خیلی ها هم گر یه میکردن

خدا قرین رحمتش کنه 2 سال درد کشید و به خونوادش صبر عطیمی بده دردش بیش از حد تحمله

   + sepideh - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥

برای خودم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + sepideh - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥

خدا غرق رحمتش کنه

پسر یکی از اقواممون 2 سالی بود که سرطان سختی داشت از 14 سالگیش تا 16 سالگیش پیوند عضو هم کردن ولی متاسفانه دیروز فوت کرد روحش شاد باشه

خدا به عزیزاش صبر بده ، چون واقعا سخته خیلی سخت

   + sepideh - ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
← صفحه بعد