گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

امروز با وحید

امرو ز یکهو خیلی اعصابم خورد شد بعدش زدم از خونه بیرون زنگ زدم به حمید بیا بریم بیرون

گفت نمی یام و کار دارم سه شنبه بریم سینما

گفتم گ ه خوردی که کار داری

گفت پررو شدی

گفتم رو بهت دادم تو پررو شدی همیشه حرف ، حرف تو بوده ، همش تو هیچوقت من از حرفم دفاع نکردم بعد داشتم سوار ماشینم میشدم

گفت من نمی یام کار دارم میخوام برم بیرون

کفتم من حالیم نیست امروز با من می یای

کفت نه کار دارم سه شنبه میریم سینما

منم گفتم به جهنم خداحافظ بعد دیگه نه اون زنگ زد و نه من زنگ زدم

زنگ زدم وحید و با وخید رفتیم کافی شاپ اول میخواست بره باغ

یعنی گفت 2 ساعت هم را ببینیم بعد میرم باغ گفتم منم می یام

بعد گفت باشه زنگ که زد به دوستاش بگه یک دختره دیگه هم می یاد

دوستاش بعد زنگ زدن گفتن امروز کسی نمی یاد و

بعد وخید گفت لابد ترسیدن حالا می یارمت توی گروپ توی وایبر کم کم باهاشون دوست میشی

بعد اولش هی میگفتم تو قبلا من را اذیت کرده بودی

گفت وای دختر جقدر غر زدی

راستش من ترم دوم کاردانیم با وحید دوست شدم ترم اول از 14 واحد 12 تاش را افتادم  2 تاش هم استاد بهم ارفاق کرد وگرنه 14 تا را افتاده بودم

بعدش وحید که باهام دوست شد گفت بر هیچ درسیم ای من افت کلاس دوست دخترم هیچ واحدی را پاس نکنه این ترم حداقل باید 6 تا واحد پاس کنی نمی خوام همش را پاس کنی ولی گر 6 تاش را پاس نکنی ازت چدا میشم بعد بیرونم کهه میرفتیم بیشتر اوقات باههام درس کار میکرد

شب های امتجان هم می رفتیم کافی شاپ و بهم درسهام را یاد می داد و چیزی هم میخوردیم

بعد که درسم خوب شد ازم جدا شد

مثل یک معلم روحانی بود برام وقتی ازم جدا شد که دیگه هیچ درسیم را نمی افتادم و خودم درس میخوندم

بعدش امشبم رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم وحید هی بهم میگفت این فکرت درست نیست و از این چیزها

بعد به من گفت سپیده حسادت یکی از بدترین صفاته که یک آدم می تونه داشته باشه

بهم گفت حتما کلاس ورزش برو 24 ساعت توی خونه می مونی خوب معلومه که هیچ چی از انرژیت نمی سوزه و افسرده ای

حالا از فردا میخوام برم کلاس ورزش ثبت نام کنم

نمی دونم چر این روزها خیلی عصبیم !!!

 

   + sepideh - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢

کاموا

دیشب رفتم 3 تا کاموای دونه اناری و دفتر نقاشی و مداد b5 , b6 خریدم

آخه هم میخوام ببافم هم میخوام نقاشی بکشم

دیشب یک بار من بافتم بعد مامانم اومد دید زیاده باز کرد دوباره خودش نشست و بافت بعد چند رج بعد از کشباف گفت بیا ببینم اندازته باز گفت نه کوچیکه بعد گفت حالا خودم بهش دونه اضافه میکنم

یک کمیش را با هم بافتیم مامانم خو شش می یاد هی ببافه مجبوری از دستش بگیری بگی خودم میبافم

حالا قراره اون یکی برای خواهر بزرگم بشینه و ببافه

حمید دیشب گیر داده بود که دوست دارم 10 ساله باشم روانیم کرد ای بدم می یاد

میگفت میخوام مثل 10 سالگیم پاک و بی گناه باشم

خلاصهه آخرش هم یک نقاشی فرستاد و نوشت حمید 10 ساله

هر چی حس بهش داشتم از بین رفت

دیروز داییم رفته بود پیش دکتر بابایی بعد قرار بود با مامانم حرف بزنه و بگه چی شد اما داییم که زنگ میزد مامانم خونه نبود تا ساعت 12 شب هم مامانم زنگ میزد تلفنش مشغول بود

آها مامانمم دیشب رفته بود پیش وکیل یادم رفت ازش بپرسم چی شد!!

حمید هم بیشتر وقت ها در دسترس نیست

دیشب یک خوابی راجع به حمید دیدم

دیشب 2 بار برقکارمون را دیدم ولی نمی شد واستیم با هم حرف بزنیم

برقکارمون خیلی شبیه کریم توی فیلم فاطیما گله هیکل و قیافش

خیلی مرد جذابیه فقط چشمهاش هم رنگیه

وای که ازش خیلی خوشم می یاد ولی به جز هیکل و قیافه چیز دیگه ای نداره

 

 

   + sepideh - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢

خواب آور

دیشب سرم درد میکرد ساعت 6 قرص خواب آور خوردم ولی خوابم نمی برد بعد یادم اومد فلان جای پروژم را باید عوض کنم وقتی آدم خواب آور میخوره دیگه خیلی تمرکز نداره خلاصه نشسته بودم و عوض میکردم و سردردم بدتر شد دیگه فکر کنم ساعت 8 یا 9 خوابم برد خدا را شکر امروز نه خواب آور خوردم نه آرامبخش ولی خسته ام چون از ساعت 5 صبح بیدارم

من یک اخلاق بدی که دارم زود عصبانی میشم و فحش میدم خواهرکوچیکم اخلاق بدش اینه که سپاسگزار نیست مثلا بری پیتزا بخوری اگر خواهرم کنار پیتزاش سیب زمینی هم بخواد براش نخری دیگه غذا را با اخم میخوره به جای لبخند

بعد امروز مامانم گفت وقتی هممون اخلاق بد هم را میدونیم دیگه قهر و دعوا راه نندازیم

امروز میخواستم با حمید برم پاساژ تک حمید گفت ساعت 1وقت دکتر دارم

گفتم دکتر چی؟

گفت واسه همین که برم آزمایشم را نشون بدم و از ریه ام هم عکس گرفتم

بعد گفتم خوب سیگار را ترک کن گفت از دیشب ترک کردم خدا را شکر که ترک کرده

آخه بیماری خودایمنی همه سیستم های بن را ضعیف تر میکنه

حالا منتظرم بره دکتر ببینم جواب دکترش چیه

ایشالا که حالش خوبه

یک اخلاق بدی که من دارم راجع به خودمه اینه که فکز میکنم انقدر من بد و مزخرف هستم که حتما باید خودم را به یک مردی بندازم و قالب کنم وگرنه انقدر بدم که هیچ مردی نمی تونه از من طولانی مدت خوشش بیاد

چه برسه به اینکه باهام ازدواج کنه واسه همین رفتارهای بد مردها را تحمل میکنم مثلا همین رفتارهای بد حمید که میگه اونقدرها هم دوست ندارم

یا همیشه فکر میکنم مجتبی از من متنفره و به زور تحملم میکنه

حالا دارم کتاب نیمه تاریک وجود را میخونم خیلی جالبه

مال دبی فورد امیدوارم شما هم بخونین

مثلا توی اینترنت میخونم همه پارتنرهای مردشون دوستشون دارن و کلی براشون کادو میخرن و میرن دنبالشون و دوست دارند ببینندشون

اما حمید را می بینین هفته پیش 0 بار هم را دیدیم و 0 بار تلفنی حرف زدیم

   + sepideh - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱

برای آشنا

بستگی به تبحرت توی برنامه نویسی داره حمید کم کم ماهی 2 تومن در می یاره

مثلا یک بار توی 8 روز 5 تومن درآمد داشت اما چون برنامه های من خیلی خاص نیست هنوز بیشتر از 800 تومن درآمد نداشتم

   + sepideh - ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱

سینما و خونه

امروز رفتم سینما فیلم شیار 143 کلا فیلم خوبی بود ولی خیلی کسل کننده و کند بود

دیر میکذشت یک کارگر داریم که اونقدر پیره سالی یک بار یا 2 بار می یاد و پول میگیره و میره بنده خدا

کاری نمی تونه بکنه مخصوصا اینکه بیماری پارکینسون داره

همش بعد مریلا زارعی رفتارش عین همین کارگرمون بود جوونیاش

توی سینما ردیف 2 صندلی 20 بودم

بعدش یک ربعی از فیلم گذشته بود یک خانومه اومد کنارم نشست بنده خدا بو میداد

منم خیلی حساسم وای بعد یکهو کلش را کرده توی صورت من که تا اینجای فیلم چی شده منم گفتم چیز خاصی نشده

والا به خدا یا از اول بیا یا از کسی نپرس وسط فیلم خلاصه که تا آخرش مشکل بو داشتم

بعدش که اومدم بیرون یک 206 افتاد دنبالم که واستادم و حرف زدیم و گفتم اهل دوستی نیستم

آها بعدش اومدم خونه و خواهرکوچیکم که تا ساعت 6 اردو بود خواهر بزرگم خونه بود با شوهرش بعد بابام سر میز نهار یک چیزهایی تعریف میکرد از بچگی های ما یا مامانم

مثلا بابام میگفت من خیلی شبیه مامانش هستم بعد گفت چند بار یکهو بی هوا نگاه کرده به من یکهو توی دلش گفته مامانم اینجا چیکار میکنه با وجود اینکه مامان بزرگم همه موهاش سفیده یا راجع به اقوام ایرانی و قوم مغول و همه این چیزها حرف میزدیم یا هر چیزی که جالب بود

بعدش بابام میگفت سپیده و خواهربزرگه که کوچیک بودن من از سر کار می یومدم خونه و خسته بودم میخوابیدم شروع میکردن به بازی بعد خواهر بزرگم میگفته آروم بابا خوابیده

من میرفتم چشمهاش را باز میکردم میگفتم بیا ببین چشمهاش معلومه آخه بچه بودم فکر میکردم آدما که میخوابن چشمهاشون سفید میشه بعد پلکهای آدمها را می کشیدم چشمهای آدمها را باز میکردم چون چشمشون دیده میشد میگفتم نه نخوابیده

بعدش دیگه خواهرم که رفت اول قرص آرامبخش خوردم

بعدم قرص خواب آور خوردم نمی دونم چرا دلم میخواد بخوابم

مهدی برقکارمون هم بهم زنگ زد اما بهش جواب ندادم آخه مثلا چی میخوایم به هم بگیم؟؟؟

وقتی با هم هیچ صنمی نداریم حمید هم تا ساعت 6 هیچ مسیجی نداده بود

اصلا بعضی ها بی عاطفه اند حمید خیلی بی عاطفه هست

خواهرکوچیکمم بی عاطفه

از دیروز باهام قهر کرده به جهنم من که نمی تونم همش به ساز اون برقصم

فقط دوست داره آدمها برای اون زندگی کنند

   + sepideh - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠

social freind

امروز صبح که هنوز تیز و بز نشده بودم ولی یک کمی بهتر بودم به خمید گفتم بیا از این به بعد social freind باشیم

بعد گفت social freind با sex?

گفتم نه اون میشه freind with benefit

گفت آره همین

اما دیگه میخوام تیز و بز باشم بسه دیکه خل بازی الان داشتم با حمید چت میکردم چند وقتی بود که بوس قبل از خواب نمی داد بهش گفتم دیگه منم تیز و بز شدم باشه بوس نده

بعد گفت یعنی چی

بعد گفتم من پشیمونم که بهت حقیقت را گفتم

گفت منظورت گذشتته گفتم آره گفت اگر نمی گفتی که میشد کلاه برداری کفتم نه دیگه این دوره زمونه همه تیز و بز شدن

بعد گفتم اون موقع بیشتر دوستم داشتی گفت الانم دوست دارم

گفتم اون موقع ی جور دیگه دوستم داشتی

گفت الانم یک دنیا دوست دارم

واقعا ازش بعید بود نشنیده بودم

حالا فعلا من زیاد بهش رو نمی دم همیشه من فاعل عاشقی بودم حالا اون باید فاعل بشه

یا تمومش میکنم دوستش دارم ولی باید عاشقم بشه بهش گفتم فردا صبح میرم سینما گفت با کی گفتم خودم گفت عزیزم وسط هفته با هم می ریم

اما باید فردا صبح خودم برم با حمید فیلم نرفته زیاد داریم این روزها سرش خیلی شلوغه داره یک پروژه برای یکی توی سوئد انجام میده باید خودش بخواد از این به بعد امیدوارم این رابطه درست بشه وگرنه دیگه من تغییرش میدم آها فردا باید کاموا بخرم برای خودم میخوام یک بلوز قرمز ببافم یا زرشکی

بعد برای حمید یا سورمه ای یا سبز یشمی

   + sepideh - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠

زرنگ

به خدا توی این دوره و زمونه باید زرنگ بود مثلا من همیشه خیلی خنگ بودم و دوست داشتم زرنگ باشم همین آزی دوستم دائم خونه پسرها بود وقتی که من اصلا نمی رفتم خونه پسرها بعدم ازدواج کرد خیلی دختر زرنگی بود و بعدم از مشهد رفت

منم تصمیم گرفتم از این  به بعد زرنگ باشم مامانم و خواهربزرگم همیشه میگن نه پردت را ندوز تو باید با همسر آیندت صادق باشی

بعد روانشناسم یک بار گفت ترمیم کن

اما منم که خنگ بودم و همیشه میخواستم نقش صادقانه بازی کنم بی خیال شدم

همین حمید من را دوست داشت تا بهش گفتم با چند نفر بودم بعدش میگفت اونقدرها هم دوست ندارم دوست دارم ولی نه اونقدراکه باهات ازدواج کنم

بعدش دیشب که فاطیما گل توی فیلم به کریم گفت دوستی با تو خیانت به خودمه

منم فهمیدم دوست داشتن حمید خیانت به خودمه تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم

فردا هم ساعت 12 ظهر بلیط سینما خریدم که با خودم تنهایی برم سینما میخوام از مجردیم استفاده کنم

من از 17 سالگی همیشه یک مردی توی زندگیم بوده حالا دقیقا نمیدونم چی کار میخوام بکنم ولی فردا که تنهایی میرم سینما بعدش میخواستم برم خودم را نهار مهمون کنم اما دیدم که خواهرم فردا می یاد خونمون دیگه هیچی بر میگردم خونمون از فردا میخوام تیز و بز باشم نه احمق و خل

به خدا تا حالا چند تا جایزه به من دادن که انقدر خنگ بازی در آوردم و صداقت داشتم

امروز داشتم فکر میکردم اگر بر میگشتم به گذشته با فلانی دوست نمی شدم

گفتم نمی خواد به گذشته فکر کنی خیلی عاقلی امروزت را درست کن  به قول معروف گذشته در گذشته

چی کم دارم که هی منت حمید را میکشم

اگر دوستم داشته باشه اون منت بکشه

خلاصه دیگه تصمیم گرفتم کلا عوض بشم و از خنگ بازی دست بردارم و دیگه با هر کسی دوست نشم

مثلا همین روانشناسم دائم بهم میگفت سپیده کی میخوای تصمیم بگیری به خودت احترام بگذاری

آره به خدا آدم مردم را میبینه مردهاشون انقدر دوستشون دارن

 

 

   + sepideh - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠

با آزی

امروز یک کمی با دوستم آزی توی وایبر دردو دل کردم بعد گفت بیا هم را ببینم دیگه هم را دیدیم و هر چی تا حالا به هم نگفته بودیم و گفتیم و هر چی راز داشتیم ریختیم بیرون

دیگه نمی دونم والا 2 روز دیگه رازهام پخش بشن

دوستم 2 تا بچه 2 ساله و 3ساله داره

بعد بهم گفت ببین اگر میخوای با حمید کات کنی کامل کات کن وارد هر ارتباطی هم می شی نشین براش همه چی را تعریف کن خیلی سنگین و رنگین باش و اگر گفت تا حالا با کسی بودی بگو نه دیگه فوقش توی دانشگاه در حد رد و بدل کردن یک جزوه بعد گفت فوقش به تو دل می بازه بعدا هم از این چیزهات فهمید بگو اینا گذشتم بوده و به الانم ربط نداره

این دوستم خیلی دختر زرنگیه یعنی نه اینکه زرنگ باشه مثلا اینکه خودش را خیلی بالا میگیره همیشه به من میگفت من فوق لیسانس دارم بعد من توی کاردانی یک درسم را باید مهمان میشدم گفت برو دانشگاه من بعد من که رفتم اونجا مسئولش گفت عزیزم اینجا مدرک الکی میده ما زیر نظر وزارت علوم نیستیم دانشگاه تو ما را قبول نمی کنه بعد دیگه به دوستم که گفتم دیگه بعد از اون نمی گفت فقط یک دیپلم داره این جایی هم که میرفت یک کلاس آزاد بود

باز امشب شروع کرده بود و میگفت آره تو من را وقتی فوق لیسانس بودم دیدی

من چشمام 4 تا شد ولی دیگه بهش هیچی نگفتم

تقریبا یک 8 سالی هست با هم دوستیم

خواهر کوچیکم خیلی اذیت میکنه امروز میخواستم برم پیش دوستم گفت برو اول من یک سیگار بخرم

بعد که بردمش میگه من 2 تومن بیشتر ندارم بعد می بینم پفک و

چیپس و چند تا چیز دیگه با کارت من خریده بهش میگم توی خونه پولم را میدی میگه باشه بعد که اومده خونه قهر کرده

اصلا از رفتاراش خوشم نمی یاد که مثلا پول من را نده میخواد تیز بازی در بیاره خیلی پررو شده دیگه

منم باهاش حرف نمیزنم دفعه پیش روانشناسم گفت تو هم باهاش قهر کن

خودمم موندم چرا توی همه رابطه ها من دارم از خودم بیشتر مایه میگذارم فردا خواهرم میره اردو احتمالا منم برم سینما یک کمی با خودم تنها باشم خیلی خوبه به نظرم شاید بعدش هم برم کافی شاپ و بعدش باز برم سینما میخوام فیلم ماهی و گربه و فیلم شیار 143 را برم

امروز هم قرص آرامبخش خوردم و شب هم خواب آور میخورم واقعا خیلی افکارم پریشون شده دیگه نمی کشم

   + sepideh - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٩
← صفحه بعد