گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

گیگ بودن

اولش هنوز نفهمیدم گیگ بودن چیه ولی موضوع کامپیوتریه

معمولا شرکت های که کارشون برنامه نویسی کامپیوتره آدمهاش به قول حمید ک و ن به ک و ن میشینن

اگر هممون دور یک میز بزرگ نباشیم معمولا پشت به هم می نشینیم مثلا حمید و امین اونور بودن و ما پشت به اینها این ور نشسته بودیم

خلاصه

آها دیشب حمید گیر داده بود به حجاب من

بعد منم گفتم ببین همین جوری من را دیدی که خوشت اومد توی همون شرکت هم همین جوری بودم با خجاب باز

البته رواننشناسمم 100 بار گفته شال اگر سرت میکنی جلوش را ببند 

ولی من بیشتر دوست دارم چلوی شالم باز باشه نمی دونم چرا

بعد حمید گفت آره همین جوری بودی ولی داری شورش را در می یاری همه موهات توی صورتته

خلاصه دیگه یک جوری که نه دیگ بسوزه و نه کباب هی الکی خجابم را درست میکردم

بعدش رسید به امروز یک کتاب پیدا کردم فعلا که صفحه های اولیش همستم و خیلی دوست دارم

قرار برای حمید هم بفرستم در مورد خالق لینوکس هست

بعد امشب داشتیم با حمید حرف میزدم گفتم تو خیلی بی احساسی گفت منطقی باش سپیده گفتم باشه میشم عین خودت

گفت وای من عاشق آدمهایی مثل خودمم

منم بهش گفتم اگر واقعا این جوری بود با همون دخترهای سرد و بی روح اقوام خودتون دوست میشدی نه با من که گرم و بیحجابم

اونم گفت اره راست میگی 100 درصد

اما از چشماش در می یارم رفتارش را

اوم دارم 2 تا نرم افزار تقریبا متضاد می نویسم

یکیش در مورد دهه محرم

یکیش در مورد سوالات پیش از ازدواج ولی احتمالا این نرم افزار ازدواجم را بعد از دهه مخرم منتشر کنم

بعدش یک نرم افزار دیگه هم فرستاده  بودم که رد شد به خاطر اینکه منابعش را باید عوض کنم

دیگه اینکه توی فکر یک نرم افزار جدیدم هستم

البته منابع اونم عوض کردم و دوباره فرستادم  فعلا 5 تا برنامه توی صف بررسی برای انتشار دارم

   + sepideh - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱

اسید پاشی

وای دیگه چیزی کم نبود ب جز اینکه اسید پاشی بیاد توی ایران عجیبه که طرف را نمی گیزند

الان توی مشهد هم 2 مورد گزارش شده

والا خواهرم که میره دانشگاه خودمون میبریم و می یاریمش یعنی یا بابام یا مامانم

منم که با ماشین میرم شیشه ماشین را پایین نمیدم

وای که چقدر خطرناک شده

امروز بهار و خواهرش و مامانش اومدن خونه ما

ما هم کارگر داشتیم ولی خوب دیگه

اومدن لباس انتخاب کردن عجیب بود من فکر میکردم خواهرش از من ظریف تره

اما هیچ کدوم از لباس های من تنش نمی شد

دیگه یکی را برداشتن که استرچ بود و یقش گشاد بود

امروز صبح دیدم ایمیل سفارش کار دارم یعنی از این ایمیل ها زیاد دارم ولی این به نظر آسون می یاد

دیگه اینکه دیشب با حمید خوب بود بد نبود 

خودمم نمی دونم دوستش دارم یا ندارم

وای این خواهر دوستم حالش خیلی بده کوبیده رفته گلبهار دوست پسرش که اصلا وست پسرش هم نیست ببینه هر چی هم بهش میگم نرو و بیا برو روانشناس نمی دونم چرا خوب نمی شه به هر حال

آها یک برنامه میخوام برای دهه محرم بنویسم

بعد یک برنامه دیگه هست برای ازدواجه فکر کنم بعد از دهه محرم بنویسم بهتره!!!

البته سوالات خواستگاریه

به روانشناسم میگم حداقل یک ازدواجی بکنم بد هم نیست

بعد میگه میبینی حتی دلت نمی خواد ازدواج کنی همچین میگی انگار برای مردم میخوای ازدواج کنی

   + sepideh - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳٠

سینما

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳٠

آدرس خونه

امروز هی با حمید چک و چونه زدم بعد گفت مشکلت آدرس خونمونه

گفتم آره بعد هی طفره میرفت منم که دیگه هیچی برام اهمیت نداره گفتم بای

گفت باز شروع شد !!

بعد دیگه آدرس خونشون را داد  گفت مامانم هم ناراحتی قلبی داره هم مریضی قند شدید

نری یک چیزی بگی

منم گفتم چیه فکر کردی روانیم

بعدش دیگه قعلا دعوا تموم شده نمیدونم چرا همش میخوام ازش جدا بشم

   + sepideh - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩

همش کوتاه می یام دیگه نمی تونم

دیشب داشتم با باران جونم  چت میکردم و خیلی حرفها زدیم 

بعدش امروز صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم خواهرم را نبرم سینما چون میخوام با حمید یک دعوای حسابی بکنم اصلا شاید نریم سینما

بعد به حمید گفتم آدرس خونتون کچاست؟

اونم گفت سلام صبح بخیر باز شروع کردی؟

گفتم آرره چرا همیشه حرف ، حرف تو باشه

بعد گفت که ساعت چند بریم سینما؟

گفتم من که نمی یام تو با دوستات برو

گفت حالا بیا حضوری حرف میزنیم

جونم به لبم رسیده

هم میخوام ازدواج کنم هم نمی خوام

به روانشناسم گه گفتم

گفت برای اینه که افکار مامانت شده افکار خودت بعد نمی دونی اصلا چی میخوای

مامانت همیشه میگفته تو زشتی و نمی تونی ازدواج کنی ، توی این حرف یک پیغام نگرانی هم هست که خدا کنه ازدواج کنی

الان خودت نمی دونی چی میخوای

تازگی ها یک کمی هم وسواس پیدا کردم همش حس میکنم باید برم حموم

بعدش با اون پسره توی نمایشگاه هم میخوام قرار بگذارم

یعنی دیشب زنگ زد من جواب ندادم بعد با شماره تهران زنگ زد گفت چرا جوابم را نمی دی حتما باید با شماره دیکه زنگ برنم

البته از نظر روانی فکر کنم مشکل داره دیشب گی میر داده بود نیم ساعت بیا توی ماشین حرف بزنیم من گفتم نه

گفت گریه میکنم ها

منتعجب مگر بچه ای!!!

خلاصه که نرفتم و موکول کردم به یک وقت دیگه

دایی بزرگمم از تهران اومده،  البته خوش میگذره با داییم ولی مسئولیت های مامانم خیلی زیاد میشه

 

   + sepideh - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩

ول کن هم نیستیم

دیشب هی به حمید گیر داده بودم از خونتون عکس بگیر یا آدرس بده

بعد گفت وقتی گیر میدی نمی کنم

گفتم باشه بیا یک هفته از هم هیچ حبری نگیریم

یا من رفتارم تعدیل میشه یا تو

گفت باشه

بعد گفتم بای

گفت بای

بای

بای گفتما

گفتم بای

گفت گودبای

گفتم گودبای

بعد شروع کرد به فرستادن این عکس های توی وایبر

بعد گفتم خوشم می یاد جدا هم نمی شی

بعد گفت خوب ببریم دیگه بای

گفتم بای مراقب خودت باش

اون گفت مراقب خودت باش

مراقب مامانت باش

مراقب بابات باش

مراقب مامان بزرگت باش

گفتم چرا خواهر کوجیکم را نگفتی؟

گفت اون مراقب خودشه

بعد گفتم می بینی جدا نمی شی اصلا ولش کن نمی خواد جدا بشیم

بعد گفت باشه ببین خودت گفتی ها

گفتم باشه

بعد امروز صبح سلام کرده میگه خوب دیگه 1 هفته  گذشت بعدم گقت خوب واسه سه شنبه بریم سینما

این جوری شد که جدا نشدیم

   + sepideh - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۸

روانشناسم

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۸

شرکت و شمع

جمعه که رفته بودم شرکت اون آخرها یکهو حمید لباساش را پوشید

گفتم کجا میری؟؟؟

گفت میرم خونموننیشخند

بعد گفتم مسخره کجا میری

گفت میرم خوراکی بخرم تو چیزی نمی خوای!!!

گفتم جرا من آب مانگو میخوام

گفتت: مانگو؟

گفتم: انبه

بعد گفت باشه

دفعه پیش چند تا از این شمع های وارمر برده بودم شرکت بعد یکهو به ذهنم رسید تا حمید نیومده از دم در بچینم توی اتاق و روشنشون کنم

بعد رفتم بالای صندلی و از بالای کمد اون جعبه ای که مال وسایل منه برداشتم و کبریت هم برداشتم و 3 تا چیدم توی سالن و 2 تا توی اتاق اول برق را خاموش کردم بعد خودم ترسیدم و روشن کردم بعد زنگ زدم به حمید که چرا نمی یای و من میترسم

خودمم رفته بودم پشت آیفون و توی کوچه را نگاه میکردم که دیگه اومد و منم برق ها را خاموش کردم و رفتم پشت دیوار قایم شدم

بعد خمید که اومد گفت ای وای اینا را نگاه کن، کحایی؟؟

کجایی؟؟

منم جواب ندادم بعد چرا غ روشن کرد منم گفتم ا خاموش کن خلاصه بعد اومد تو و بعد چراغ ها را روشن کرد و گفت میخوام خوراکی بخورم و منم شمع ها را خاموش کردم

امشب بهش گفتم یا آدرس خونتون را بده یا من کات میکنم

گفت وای نه عزیزم کات نکن پلیز پلیز

اما زیر بار هم نرفت که آدرس بده گفت توی خونه حرف میزنم وقتیی هم رسید خونه گفت دارم میرم بیمارستان مامان بزرگم حالش بد شده همه چچیز به فردا موکول شد

   + sepideh - ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
← صفحه بعد