گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

معذرت

این پست قبلیم که رمزیه عکس های تکراریه خودمه

که قبلا همه دیدن فقط چون یک نفر ندیده بود گویا چشمک

بعدش وای این 2 روز خیلی کار کردم و برنامه اصلیم را فرستادم الان

الانم دارم دمو درست میکنماوه

بهار دیشب زنگ زد که یک روز بیا خونمون برای دختر عمم فال بگیراوه

وای اصلا حوصله ندارم چون خیلی خستم

تازه

 

 

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱

....

مشاهده یادداشت خصوصی

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠

ح م ی د

دیروز که پیش حمید بودم ، به حمید گفتم که بهترین رابطه عمرم با اون بود

بعد گفت پس اون 12 تای دیگه چی !!!
منم گفتم : وای رابطه هام همش آشغال بود ، خیلی بد بود

ولی رابطه با تو فوق العاده است

راست میگفتم دقیقا همین طوری بود

به حمید گفتم تو چی؟

گفت راستش 2 تاش خوب نبود ولی یکیش خوب بود مثل تو

 

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠

زمان و زمانه

ادامه

 

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩

حرف

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۸

خط ویژه

وای امروز عصر یکهو حمید گفت بیا هم بریم دکترهم خط ویژه که آخرش هم نرفت دکتر فقط رفتیم سینما فیلمش خیلی خوشگل بود یکهو اول فیلم برق رفت خیلی جالب بود تا حالا توی سینما واسم همچین اتفاقی نیفتاده بود ، به حمید گفتم ببوسم گفت ا زشته

بعد از فیلم حمید سیگار خرید  و بهش گفتم یک پک بده که داد ولی گفت بیشتر نه چون خیلی وقته نکشیدی

بعدش رفتیم طرف شرکت و یک کمی توی ماشین بودیم باهم که یکهو حرف کشید به ازدواج بعد

 

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧

ریحانه چی شد!

اولش از قبلش بگم

دیشب به حمید گفتم بیا بیرون که گفت عزیزم کار دارم اگر کارم زودتر تموم شد بهت میگم که بعد منم توی راه رفتن به دیدن مامان بهار بودم که زنگ زد بیا بریم سینما منم گفتم شرمنده دارم می رم خونه دوستم

بعد گفت اشکال نداره پس با اون دوست دختر دیگم میرم منم گفتم  یک چیز زیادی میخوری

بعدش رفتم خونه بهار اینا ، بهار توی فضولی نوبره که مثلا داییت که طلاق گرفته خونش کجاست چرابه زنش برنمیگرده بچه ها با کی زندگی میکنند

چرا مامان بزرگت اینا خونه را ندادن به شما 

 

چرا خونتون را نمی سازین !!

چرا و چرا و چرا و چرا ، یعنی باید ازهمه چیز سر در بیاره که شب خوابش ببره منم اصلا سیاست ندارم واسه همین یادم باشه دیگه نرم خونشون

خلاصه بعد هم براشون فال قهوه گرفتم که از فضولیشون کم بشه

دیگه انقدر فضولی کرد که مامانش گفت تو چی کار داری به کارهای مردم!!!

آها بعد که اومدم خونه حمید گفت صبح بریم پارک ملت منم گفتم بریم

ولی واقعا حوصله ساعت 6 بیدار شدن را نداشتم

که خدا را شکر ساعت 1 و نیم اس داد عزیزم چون نتونستم بخوابم برنامه صبح کنسله منم از خدا خواسته گفتم باشه عزیزم

آخه منم نخوابیده بودم

مرگ یک بار شیون یک بار تصمیم گرفتم در مورد ازدواج حتما با حمید صحبت کنم

نمی شه این همه دلبستگی و وابستگی و آخرش هیچی

آها دیشب دعا کردم خونواده مرحوم سربندی از حکم اعدام بگذرند ، که خوابیدم اما هنوز هیچ حبری نرسیده که چه اتفاقی افتاد صبح نمی خواستم از خواب بیدار بشم که خبر تلخ نشنوم ولی هیچ خبری نیست تا الان امیدوارم بغیش خوش خبری باشه

شما خبری دارین!!

   + sepideh - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧

کلاس اول و دوم دبستان

اوم این طرح مشق عشق یا یک همچین طرحی قرار بود به بچه های اون منطقه تا کلاس اول و دوم یاد بدهند ولی راستش ، خوب فرضا کلاس اول و دوم درسته که خوبه حداقل سواد خوندن و نوشتن پیدا میکنند ، ولی اصلا نمی فهمم خوب اول و دوم بلد نباشند چی میشه بعد میگن بچه ها از خونه هایی می یان که توش خرید و فروش مواد مخدر میشه ، یا حتی مادرشون تن فرو شی میکنه یا اینکه مواد مصرف میکنند

اما دائم میگفتند ما به خونوادشون هیچ کاری نداریم فقط برامون بجه ها مهمند ، جایی کار میکنند که حتی پلیس هم حاظر نیست اونجا حضور داشته باشه ، بعد بهمون گفتن اگر خواستین کمک کنید باید موبایل معمولی داشته باشین و همین طور نهایتا هزارتومن پول همراهتون باشه

راستش محیطش بیشتر مردونه هست ولی چند تا خانوم و دختر هم می رفتن

گفتن  خانومها بهتره صبح ها بیایند که کمتر در خطر باشند

یعنی یک همچین جایی بود

هنوز توی فکر اینم که برم یا نه !!

ولی فکر نمی کنم من از پسش بر بیام

دیشب یک دختره هم اومده بود خیلی خوب بود ولی "ر" را شبیه خارجی ها میگفت و خیلی واسه خودش کلاس گذاشته بود

وای یک دختره بود چهرش عین فرشته ها بود و پزشکی میخوند

حاجی فیروزی که امسال رفته بود موسسات گوناگون از طرف همین گروه دکترای فیزیک داشت و استاد دانشگاه بود

من دلم میخواد توی گروه باشم ولی واقعا اینکه این همهههههه راه برم تا قلعه ساختمون و برگردم کلا یک جور دنیای دیگری بود برای خودش ، از اونجایی که من از آدمهای معاد هم خوشم می یاد و یک سری دنبال مواد بودم و پیدا نمی کردم و وقتی حال روحیم خوب نباشه هر کاری میکنم

نمی دونم برم یا نرم

فعلا تنها کسی که حال روحی من را خوب کرده ، حمید هستش

البته روانشناسمم هست ولی اگر حمید نباشه می شم همون آدم قبلی، درسته که به اون بدی اولم نمی شم ولی خوب

تازه به جز اون ، آها دیروز مامانم میگفت باز داری با این پسره چی کار میکنی تو که میخوای دوست پسر بگیری با یکی دوست شو از خودت بزرگتر باشه و مذهبی نباشه حداقل

منم گفتم تو واسم همچین آدمی پیدا کن تا من باهاش دوست بشم ، فقط حرف های الکی میزنه

تو تموم دوست پسرام بدون اغراق حمید بهترینشون بود از نظر اخلاقی و رفتاری و احساسی و همه چیز

 

 

 

 

 

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
← صفحه بعد