گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

س

س

   + sepideh - ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٥

روانشناس دیروز آخر جنگ بود

دیروز رفتم روانشناس از همون لحظه اول دعوا شروع شد تا ثانیه آخر البته همش من بودم که دعوا میکردم

سر چه چیزهای مسخره ای تو قبلا این را گفتی اون سال این را گفتی

تو این کار را کردی و...

آخر جلسه روانشناسم گفت میخوای سعی کنی من را عصبانی کنی!!!

گفتم نه مگر روانیم، گفتم بیشتر احتمالا دعوام به خاطر اینه که دوست پسر ندارم دارم سر تو خالی میکنم

 

خلاصه با یک انرژی به مراتب منفی تر برگشتم خونه

شبش انقدر خسته بودم پای تلویزیون خوابم برد

بعدش صبح هم رفتیم پارک

امروز گولاخ را از نزدیک دیدم وای خودمم بدم اومد ازش و بعد به سمی گفتم واقعا آدم مزخرفی بود یعنی داشتیم از کنارش رد می شدیم

گفتم دستت درد نکنه بهم گفتی خیلی بده

بعدش موقع برگشت هم گفتم بیا از این پله ها بریم از جلوش رد نشیم

خلاصه بعد که اومدم خونه اومدم بخوابم ولی انقدر مامانم و بابام دعوا کردن خوابم نبرد

بعدش دیدم روانشناسم اس داده زنگ بزن

منم زنک زدم گفت دیروز جلسه بدی داشتی میخواستم ببینم حالت چطوره الان!!

گفتم خوبم دیشب خیلی جلسه بدی بود

گفت منم فهمیدم که جلسه بدی داشتی واسه همین زنگ زدم

بعد گفتم ولی الان که خیلی خوبم دوستم گفت روانشناست را انقدر اذیت نکن

آها توی پارک به سمی گفتم که با روانشناسم دعوام شده

کفت عجب آدمی هستی انقدر حالت را خوب کرده بعد به جای اینکه ازش ممنون باشی باهاش دعوا میکنی ، دیوونه ای!!

انقدر حالت را خوب کرده که حتی روی ظاهرت هم تاثیر گذاشته من حتی یک بار دیدمت فهمیدم تغییر کردی دیوونه بازی در نیار

به اون چه ربطی داره تو تخت قرمز می بینی رم میکنی

آخه توی اون اتاق یک تخت هست دیروز روتختیش قرمز بود

بعد همه حواسم پیش اون تخت بود هر چی روانشناسم اومد از بار قضیه کم کنه که حالا روتختیش قرمز باشه مگر چی میشه

خلاصه هر چی میگفت به من بر می خورد و من دعوا راه می نداختم

سمی گفت خوب حالا تخت باشه با روتختی قرمز مکر چی میشه

کفتم نمی فهمی معنیش چیه

بعد که توضیح دادم گفت تو دیوونه ای اصلا هم این معنی را نداره

هزار نفر دیگه هم این تخت را ببیننن همچین معنیی نمیدن این فکر توه

 

 

 

   + sepideh - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٥

هادی

پریروز توی فیس بوق 3 تا عکس جدید گذاشتم 3 سالی بود که نمی رفتم فیس بوق شایدم بیشتر

بعدش دیروز خواهرم نوشت زیر یکی از عکسات یک آقاهه نوشته عاشقتم برو دیلیت کن

منم رفتم دیلیت کنم

مرده همون کافی نتیه بود که معلم خصوصیم را بهم معرفی کرد

خلاصه دیلیت کردم بعد دیدم هادی پی ام داد که سلام خوبی و چقدر خوشحالم که دوباره آن شدی

هادی آدم جالبی بود 5 سال پیش با هم دوست بودیم البته راه دور ، دوست معمولی بودیم

هادی مالزی درس میخوند اون موقع روانشناسی

الانم داره فوقش را از دانشگاه تهران میگیره

خلاصه بازم کلی با هم حرف زدیم

اون موقعی که هادی باهام حرف میزد داشتم از آرش جدا میشدم همون معتاد شیشه

خیلی بهم کمک میکرد و انگیزه میداد واسه جدایی

خیلی آدم خوبی بودو هست

بعدش دیگه همین

آها پارکم میرم ، البته امروز نرفتم میخواستم بیشتر بخوابم چون میخوام برم روانشناس

اما ساعت 6 بیدار شدم

   + sepideh - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٤

من و گولاخ

امروزم طبق معمول همیشه رفتیم پارک با سمی

و کلی ورزش کردیم امروز از زمین بانوان بیرون نرفتیم

وقتی به سمی گفتم چرا نمی ریم توی پارک گفت از روی قصد نمی ریم

تو دست خودت نیست جواب سلام هر آدم بی ارزشی را می دی

گفتم خوب می رفتیم خیلی بهتر بود

اما سمی گفت نه خلاصه همش توی پارک بانوان بودیم امروز یک گربه دیگه که 2 تا بچه داره هی می یومد و خودش را به من می مالوند اما نمی گذاشت بچه هاش بهم نزدیک بشن

بعدش موقع برگشتن

یک مرد خیلی هیکل گنده و مو فرفری هست چون اسمش را نمی دونم دیشبم داشتم ازش حرف میزدم داداش دوستم گفت آها اون گولاخ را می گی اسمش را می گذارم گولاح

پنجشنبه داشتم از پارک می آمدم بیرون گولاخ سلام کرد منم جوابش را دادم بعد یکهو گولاخ رفت و ماشینش را آورد

گفتم که یک مرد خیلی عجیب و هیکل درشتی هست با موهای فرفری همیشه می شینه دم در پارک بعد داشتیم میرفتیم یکهو سمی گفت باز ان دم در نشسته من که از همین جا از پارک می رم بیرون هر چی گفتم نه بیا از جلوش رد بشیم گفت نه تو برو رد شو اشکال نداره

منم از همون جایی که سمی  رفت بیرون ، رفتم بیرون

اما از دور داشتم به گولاخ نگاه میکردم

گولاخم به من بعد سمی گفت سپیده به سطل آشغالم نگاه کنی انگار اون را دیدی

فردا نمی رم پارک چون روانشناس دارم و دفعه پیش روانشناسم را از دست دادموقتش را

بعد سمی میگه فردا هم سطل آشغالی که ببینم یاد تو و انتخاب هات می افتم

یک مرده دیگه هم هست اونم اومد که باهام دوست بشه از این هیکل گنده هاست که موهاشون را تراشیدن

باز سمی یک روز دیگه باهاش دعوا کرد

بعد از کنار ما که رد می شه سلام می کنه و من و اون به هم لبخند میزنیم

   + sepideh - ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٤

پسر داییم

پریشب ساعت 12 پسرداییم زنگ زد که من مشهدم  و الان پا رتیم

ولی فردا می یام ببینمتون

راستش من و پسرداییم خیلی خاطرات مشترک عجیب و غریب توی بچگیمون داریم

دیگه دیروز نرفتم پارک چون شبش نمی خوابم و صبحش مغزم اونقدر خستست که  error میده

البته امروزم پسرداییم گفت شاید بیام باز ببینمتون چون ساعت 8 شب بلیط داره ولی هنوز معلوم نیست

دیشب اول رفتیم کوه سر که جای خالی نبود و بعد رفتیم پیتزا خوردیم و مامان بزرگ و پدربزرگم به پسرداییم به مناسبت اینکه ارشد گرفته یک ربع سکه دادن

 

دیشب خیلی خوب بود و خوش گذشت صبح هم ساعت 4 و نیم بیدار شدم فکر کردم قراره بریم پارک ولی هر چی به سمی زنگ زدم خاموش بودم موبایلش

از یک چیزی ناراحتم اما نمی دونم دقیقا چیه

چند وقتی بود دائم خواب جن میدیدم

اما صبح که بیدار شدم شبح دیدم وای دیگه حسابی رفته بود روی اعصابم یعنی اول جن بود بعد تبدیل شد به شبح

البته روانشناسم میگه اینا ساخته ذهن خودته ، منم حرفش را قبول دارم چند روزی هست یک کمی چشمم درد میگیره نباید روانشناس این هفتم جلسش را کنسل میکردم

خیلی بد شد برام ولی اشکال نداره یکشنبه میرم چیزی نمونده تا یکشنبه

 

 

   + sepideh - ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٠

روانشناس خارق العاده

وای دیروز من خواب موندم و نرفتم روانشناس بعد امروز صبح گیر داده بودم که زنگ بزنم به روانشناسم و بگم چرا نیومدم

که بحمدالله توفیق حاصل شدزبان

آخه معمولا شب ها خوابم نمی بره چون صبح ها باید ساعت 4  نیم بیدار بشم  بعد معمولا ساعت 12 می خوابم تا 7 عصر

با روانشناسم که حرف زدم حالم بهتر شد اولش گفتم داستان پیدا نکردم بعدم گفتم شایدم با تو قهر کردم گفت هقته دیگه توی مطب راجع به افکار درونیت حرف بزن فقط با خودت فکر نکن

دیگه قراره هفته دیگه برم البته پول این هفتمم میدم

بعدش آها امروز دوستم نیومدحالا همه روزهای دیگه دوست پسر پیدا میشه دوستم می پرونش امروز دوست پسر پیدا نشد

امروز رفتم توی پارک بانوان ، یک خانوم روانشناسه هست من کچلش کردم

اون باهام حرف میزنه میگه کائنات منو تو را روبروی هم قرار داده و بنده خدا مثل اینکه شوهرش بهش خیانت کرده و طلاق گرفته عزیزم

حالش خوب نیست نمی دونم چطوری می تونم بهش کمک کنم دائم میگه روانشناست خیلی انسان و خوبه حتما ادامه بده ببین چقدر پیشرفت کردی ببین چند وقته رابطه چنصی نداشتی

کلی سایر کم کردم اول 1 دور ، دور پارک بانوان راه میرم بعد 2 دور میدوم بعد می رم توی پارک اصلی و یک د.ور راه میرم اما دوستم که هست 5 دور راه می ریم بعد 2 دور و نیم اون میدوه منم یکی 2 دور بعد می ریم دورپارک

وای چه روزهای شیرینی خدایاا شکرت

   + sepideh - ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۸

پارک ملت مشهد و حضور یک فرشته

درود بی کران بر شما باد 


اولش بگم برام خیلی عجیب بود توی پارک ملت گربه ها اصلا نمی ترسن و خیلی وقت های دراز میکشن و تو از کنارشون رد می شی

حتی کلاغ ها هم کنار تو روی زمین راه میرن بدون ذره ای ترس

خوب این اولش برام خیلی عجیب بود


خوب برم سر اصل مطلب من و دوستم صبح ها ساعت 5 میریم ورزش توی پارک

امروز ساعت 5:30 اونجا بودم اولش میریم پارک بانوان داشتیم راه می رفتیم که یک خانومی اومد وسط زمین و یکهو دیدم کلاغ ها اومدن کنار این خانومه نشستن و یک عالمه گربه از راه دور و نزدیک دویدن سمتش خانومه همین طر صدا میزد کتی بابک مروارید

منم مبهوت نگاه میکردم و کلی خوراکی براشون ریخت

بک خانوم روانشناسی توی پارک هست ، با اون دوستم گفت این خانوم 10 ساله هر روز می یاد  و به گربه ها و کلاغ ها غذا میده

الان که خوبه توی زمستون توی برف می یاد

بعد همه گربه ها اومدن  و غذاشون را گرفتن همه جای پارک این خانومه میره و به حیوونا غذا میده

بعد روانشناسه گفت برو باهاش صحبت کن

منم رفتم سلام کردم

گفت درود بر شما

وای چه خانوم نازنینی بود کلی شعر از مولانا و سعدی و ... خوند

بعد گفت 30 سال به بچه های مردم عشق دادم و معلم بودم بعد از اینکه بازنشست شدم 10 ساله به حیوون ها عشق میدم

وای خدایا چه انسان های نازنین از زمین و زمان می روید

بعدش با دوستم داشتیم میرفتیم از پارک بانوان بیرون یک پوست پفک روی زمین بود دوستم خم شد و برش داشت که بندازه آشغالی واقعا خجالت کشیدم که چرا به فکر خودم نرسید

وای به دوستم افتحار میکنم

وای خدایا شکرت برای وجود این فرشته ها

   + sepideh - ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٧

احسان علیحانی

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٦
← صفحه بعد