گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

عشقم باش

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥

دیشب و امروز

دیشب اون آخر که گریه میکردیم و خودم شروع کردم به لباس پوشیدن و حمیدم لباس هاش را می پوشید دیگه به چشم های هم نگاه نمی کردیم چون وقتی هم را میدیدیم اشک هایی بود که سرازیر میشد صورت حمید زیر اشک بود ، حمید صبور دوست داشتنیم منم روم را میکردم اونور که اشک هام حمید را ناراحت نکنه آخرین تاچ آخرین دیدار اصلا نمی خوام حمید طوریش بشه واسه همین دیگه نمیرم که ببینمش حتی چشمهامونم که گاهی می بستیم اشک میریخت پایین

دیشب یک بار صکص کردیم بعد که تموم شد من زدم زیر گریه و گفتم حمید بیا هیچ وقت جدا نشیم

هی محکم میگرفتمش هی سرم را بیشتر فرو میکردم توی بغلش دست میکشیدم به بدنش حمیدم من را محکم بغل کرده بود بعد من گریه میکردم حمید هم حس کردم داره گریه میکنه ریتم نفس کشیدنش فرق کرده بود که فهمیدم بعدم گیر داده بودم تو چرا گریه میکنی اونم گیر داده بود هیچی تا بالاخره از زیر زبونش کشیدم بیرون

دوستم دارم چی کار کنم دوستم داره امروز رفت دکترش برای 4شنبه هفته دیگه بهش وقت داد

   + sepideh - ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥

دل میرود ز دستم

دیروز با حمید سینما که رفتیم در سالن باز شده بود حمید گفت من باید برم دستشویی کفتم پس من میرم تو سالن بعد تو بیا گفت نه با هم می ریم صبر کن دیگه

کفتم آخه سالن تاریک که میشه من نمی بینم تو باید دستم را بگیری

گفت باشه

بعدش رفت دستشویی منم خیلی صبرم کمه هی با خودم میگفتم وای ببین من چقدر از خود گذشته ام ، که فیلم شروع شده و من پشت در دستشویی  منتظر حمیدم ، خدایی تا حالا کسی به این از خودگذشتگی بوده پس حتما باید ازدواج کنیم من و این همه گذشت چرا حمید قدر نمی دونه الان مردم بودن ول میکردن میرفتن

بعد با خودم میگفتم اصلا اگر در نیومد اگر فیلم تموم شد چی !!!

اگر همه 2 ساعت از دستشویی در نیومد چی!!!
بعد حمید در اومد و رفتیم توی سینما و هنوز حتی چراغ ها را خاموش هم نکرده بودن تازه بعد از اینکه ما نشستیم چراغ ها را خاموش کردن

خداییش خودمم میدونم صبرم کمه

آها فیلم ساککن طبقه وسط خیلی عجیبه آدم را وسط همه فضا ها میبره و ول میکنه اولین باری که منم از سینما در اومدم مبهوت بودم بعد چون این فیلم را برای بار دوم میدیدم بهتم کمتر بود اما از سینما که در اومدیم من شروع کرده بودم به حرف زدن دیدم حمید سکوت خالیه فهمیدم حمیدم مبهوته

فیلمش پر از عشق و تاریخ و فلسفه و رویا و خیلی چیزهاست و موسیقی و ..

بعد منم به احترام سکوت حمید سکوت کرده بودم باز به خودم میگفتم وای من چقدر از خودگذشتم که حمید را درک کردم و سکوت کردم یک کمی که گذشت حمیدم فهمید من سکوتم عجیبه گفت خیلی فیلمش عجیب بود گفتم آره عزیزم بعدم که اون دعواها و گریه ها و اینا شروع شد

 

   + sepideh - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥

تلخ ترین شب زندگیم

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٤

روانشناس امروزم

امشب که رفتم روانشناس 

خیلی خوب بود راجع به وحید و حمید و اتفاقی هم که افتاد حرف زدیم

راجع به دایی بابام گفت حس بیشتری داری بهش فقط دایی بابات نبوده

خیلی از نظر عاطفی درگیرش بودی و براش حرف زدم

بعد بهش گفتم بالاخره حمید گفته عاشقم شده

آخه همیشه میگفت من نمی دونم عشق چیه و از این حرفها و من عاشق هیچ کسی نیستم

بعدش یک کمی از این چیزها گفتیم

امشب به حمید گفتم فردا یک تی شرت بیار میخوام برات ببافم گفت نمی خواد واسه مامانت بباف

گفتم واقعا که به جای ابراز احساساتته

گفت نه منظورم اینه که زحمت نکشی گفتم بالاخره من می بافم پس هر سایزی شد محبوری بپوشی

آها با روانشناسم راجع به برقکاره حرف هم زدم

گفت برقکاره چه احساسی را در تو بر می انگیزه

گفتم برقکاره خیلی مرد جذابیه خوش تیپ خوشگل خوش هیکل قد بلند درشت

گفتم ولی فقط بدنه بغیه ابعادش جذاب نیست یعنی از دور خوبه نزدیک که با هم بودیم خوب نیست

بعد گفت حست به حمید چیه ؟

گفتم حمید فقط بدن نیست ابعاد دیگه ای هم داره کلاس احتماعی مهربونی باهوش اینکه دیسیپلین داره با احساسه با مسئولیته خوش اخلاقه

حمید هم بدنه هم ابعاد دیگه

بعد گفت ازت حمایت میکنه بهت کارت را یاد میده مشکلات کارت را برطرف میکنه

گفتم آره

بعد دیدم عزیزترین آدم زندگیم حمیدمه

بعدم اومدم خونه و زنگ زدم به حمید بعدش حمید خوابید

آها روانشناس یک جا گفت آشپزی میکنه چی شده خانوم شدی؟؟

گفتم آره تازه بافتنی هم می بافم

میخوام برای حمید یک چیزی ببافم که همش یاد من بیفته

   + sepideh - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٤

عاشقمه

قرار بود بلیط سینما بخریم برای سه شنبه بعد ساعت 5 تموم شده بود واسه ساعت 3:30 خریدم

بعد بهش زنگ زدم گفتم دوستم داری؟

گفت اره

گفتم: عاشقمی ؟

گفت آره

خوبیش اینه که حمید هیچ وقت نمی گفت عاشقمه همیشه هم میگفت من نمی دونم عشق چیه اما الان میگه عاشقمه این یعنی یک قدم به رابطه ای مثل ازدواج نزدیکتر شدیم

وای خیلی خوشحالم پسره غد بالاخره بهم گفت عاشقمه ، لوس ننر

حالا میتونم بکشونمش روانشناس

یک کار بدی که کرده اینه که امروز نرفت دکتر حالا قراره پس فردا بره دکتر

الان دیگه یک قدم به قلبش نزدیکتر شدم

خدا را شکر امروز حالم انقدر خوبه که قرص آرامبخشم را نخوردم

بافتنیمم خیلی خوب داره پیش میره

اما هنوز نقاشیم را شروع نکردم

آها امروز روانشناسم دارم

پریشب یک خوابی دیدم که میخوام برای روانشناسم تعریف کنم

درسته که از برنامه نویسی اندروید پول در می یارم ولی به نظر خودم برنامه نویسی را دوست ندارم

چون برنامش را که من نمی نویسم حمید مینویسه من فقط بانک اطلاعاتیش را عوض میکنم

 

   + sepideh - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳

حرفهای شبونه

دیشب حمید اس داد رفتی خیانت!!!

رفتی با اون وحید خان!!!

کفتم مگر نگفتم بیا بیرون

گفت من نمی تونم وقتی 1000 تا کار دارم بیام بیرون

گفتم میدونی قرص خواب آور و آرامبخش میخورم

گفت عزیزم چرا؟؟؟

بعد گفتم آره میخواستی با همه دوست دخترات ازدواج کنی فقط با من نمی خواستی

گفت عزیزم ما 1000 تا تفاوت داریم

گفتم برم توی خیابون یک چرخی بزنم حداقل با یکی دوست میشم

گفت برو ببین یکی به خوبی من پیدا میکنی

بعد هی گفتم و هی گفت

خلاصه آخرش گفت انقدز من را اذیت نکن چند روزه خونریزی دارم

باز من گفتم وای عزیزم چرا نگفتی چرا نمی ری دکتر

گفت فردا میرم دکتر دیگه قراره سه شنبه هم بریم سینما و هم صکص و هم شام

این برنامه هایی که برام حمید می نویسه خیلی سخته حداقل 1000 خط کده

دیگه مال خودش که خیلی سخت تره مخصوصا 1 ماه و نیمه داره برای یکی توی سوئد برنامه می نویسه و اون خیلی براش سخته

دیشب بهش گفتم مرگ یک بار شیون یک بار از هم جدا بشیم تو که برات راحته

گفت به قرآن دوست دارم برام راحت نیست من خیلی دوست دارم فقط به درد ازدواج نمی خوریم خونواده هامون خیلی فرق دارن سپیده

خوبیش اینه که حداقل گفت واقعا دوستم داره و براش سخته

امروز باید بره دکترر

   + sepideh - ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳

امروز با وحید

امرو ز یکهو خیلی اعصابم خورد شد بعدش زدم از خونه بیرون زنگ زدم به حمید بیا بریم بیرون

گفت نمی یام و کار دارم سه شنبه بریم سینما

گفتم گ ه خوردی که کار داری

گفت پررو شدی

گفتم رو بهت دادم تو پررو شدی همیشه حرف ، حرف تو بوده ، همش تو هیچوقت من از حرفم دفاع نکردم بعد داشتم سوار ماشینم میشدم

گفت من نمی یام کار دارم میخوام برم بیرون

کفتم من حالیم نیست امروز با من می یای

کفت نه کار دارم سه شنبه میریم سینما

منم گفتم به جهنم خداحافظ بعد دیگه نه اون زنگ زد و نه من زنگ زدم

زنگ زدم وحید و با وخید رفتیم کافی شاپ اول میخواست بره باغ

یعنی گفت 2 ساعت هم را ببینیم بعد میرم باغ گفتم منم می یام

بعد گفت باشه زنگ که زد به دوستاش بگه یک دختره دیگه هم می یاد

دوستاش بعد زنگ زدن گفتن امروز کسی نمی یاد و

بعد وخید گفت لابد ترسیدن حالا می یارمت توی گروپ توی وایبر کم کم باهاشون دوست میشی

بعد اولش هی میگفتم تو قبلا من را اذیت کرده بودی

گفت وای دختر جقدر غر زدی

راستش من ترم دوم کاردانیم با وحید دوست شدم ترم اول از 14 واحد 12 تاش را افتادم  2 تاش هم استاد بهم ارفاق کرد وگرنه 14 تا را افتاده بودم

بعدش وحید که باهام دوست شد گفت بر هیچ درسیم ای من افت کلاس دوست دخترم هیچ واحدی را پاس نکنه این ترم حداقل باید 6 تا واحد پاس کنی نمی خوام همش را پاس کنی ولی گر 6 تاش را پاس نکنی ازت چدا میشم بعد بیرونم کهه میرفتیم بیشتر اوقات باههام درس کار میکرد

شب های امتجان هم می رفتیم کافی شاپ و بهم درسهام را یاد می داد و چیزی هم میخوردیم

بعد که درسم خوب شد ازم جدا شد

مثل یک معلم روحانی بود برام وقتی ازم جدا شد که دیگه هیچ درسیم را نمی افتادم و خودم درس میخوندم

بعدش امشبم رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم وحید هی بهم میگفت این فکرت درست نیست و از این چیزها

بعد به من گفت سپیده حسادت یکی از بدترین صفاته که یک آدم می تونه داشته باشه

بهم گفت حتما کلاس ورزش برو 24 ساعت توی خونه می مونی خوب معلومه که هیچ چی از انرژیت نمی سوزه و افسرده ای

حالا از فردا میخوام برم کلاس ورزش ثبت نام کنم

نمی دونم چر این روزها خیلی عصبیم !!!

 

   + sepideh - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢
← صفحه بعد