گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

زندگیم را میسازم

وای این روزها یکی از کارهای مهمی که دارم مراقبت از خوهر 18 سالمه  که خودم خودم را مسئول کردم

پریروز با دوستاش سینما رفمته بود که فکر میکنم نرفته بود

بعدش اومد خونه رفتم توی اتاقش حال و احوال کنم و ببینم بهش خوش گذشته

دیدم بوی سیگار می یاد و بوش کردم بعد دعو بالا گرفت گفت به تو چه که من را بو میکنی مگر مامان و بابامی؟

بعد دبروز که رفتم روانشناس به روانشناسم گفتم گفت چرا تو داری براش والدی میکنی چرا بابات نفهمید یا مامانت

گفتم بالام که به این کارهای کار نداره مامانمم نبومد توی اتاقش که بفهمه روانشناسمم گفت بع نظر می رسه نیاز به یک کمک تخصصی داره چون یک دختر 21 - 22 ساله این همه ظرفیت بالای مش روب و سیگار نباید داشته باشه گفتم کاش 22 سالش بود فقط 18 سالشه

بعد روانشناسم برام شماره یک روانشناس دیگه را اس ام اس کرد وقتی جلسه تموم شد اما هنوز نتونستم به خواهرم بقبولونم که باید بره روانشناس

بعد مامانم امروز میگه تو چقدر بددلی اصلا اون سیگار نکشیده

وای این مامان و بابام دیوونم میکنند

یک خواب دیده بودم برای روانشناسم تعریف کردم گفتش که

تو توی بچگی دیدی مامان و بابات نمی تونن خوب ازت مراقبت کنن و از اون روز تصمیم گرفتی خودت از خودت مراقبت کنی گفت برای همینه که داری این جلسات را ادامه میدی این تصمیم را توی 2 یا 3 یا 4 سالکیت گرفتی

اما هنوز نتونستیم ببینیم چه اتفاقی افتاده و تو این تصمیم را گرفتی

بعد بهش گفتم که نیوشا خواهر بهار هنوز همون طوریه و عاطی خواهر آزی همش گریه میکنه اما هیچ کدوم روانشناس نمی یان

گفت تو وقتی بچه بودی دیدی دنیا سخته و تصمیم گرفتی خودت از خودت مراقبت کنی اما اونا دیدن دنیا سخته و خودشون ، خودشون را ول کردن

خوب الهی شکر که تصمیم گرفتم از خودم مراقبت کنم

آها رفته بودم روانشناس با وجود اینکه شب بود عینک آفتابی زده بودم توی اتاق که رفتیم

روانشناسم گفت اگر نور زیاده میخوای یکی از لامپ ها را خاموش کنم

گفتم نه با عینک مشکلی ندارم بعد عینکم را برداشتم و گفتم ولی بی عینک مشکل دارم

گفت چرا عینکت را برداشتی؟

گفتم خوب دکترم گفته بگذار ولی خودم فکر نمی کنم اونقدر لازم باشه

گفت مثل همون وقت که فکر میکردی دستت تمیزه بعد میگردی توی چشمت ، چشمت عفونی شده!!!

دیدم راست میگه خلاصه امروز عصرم وقت چشم پزشک دارم

الانم از بورس مفید زنگ زد برای اصول مقدماتیش ثبت نام کرده بودم گفت امروز ساعت 2 هست می یاین؟؟

منم گفتم آره ، البته با آژانس میرم به نظرم

دیشبم با آژانس رفتم و برگشتم

الهی شکر چشمم می بینه ولی شب که با عینک آفتابی نمی تونم را نندگی کنم الانم برای اینکه ریلکس باشم

   + sepideh - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

زندگیم را میسازم

   + sepideh - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

الهی 100 هزار بار شکر

حدا را شکر عملم نمیدونم یا پی آر کی بود یا لیزیک و دکترم به شدت خوش اخلاق بود

چون همش توی اتاق عمل به من میگفت با من همکاری نمی کنی

یکهو گردنم را کج میکردم با مثلا میگفت روبرو را نگاه کن من بالا را نگاه میکردم باز بهم میگفت خانوم من دارم چشمت را عمل میکنم باید همکار کنی بعد باز یکی گردنم را نگه داشت و خودمم سعی میکردم همکاری کنم راستش فکر میکردم چشمم کور میشه

ولی خدا را شکر شب اول که اومدم خونه و یک قطره داشتم یک ساعت بعد از عمل هر یک ربع بغیه قطره هام 6 ساعت بعد از عمل بود و اون قطره یک ربعم عصر فرداش که رفتیم دکتر گفت دیگه از این نریز توی چشمت و بهم گفت با وجود اینکه همکار نکردی از عملت خیلی راضیم و الهی شکر هر 2 تا چشمم ده دهم بود

بعد گفت خودت چه انتظاری داشتی؟

گفتم من فکر میکردم کور میشدم که خدا را شکر خوب شدم

گفت خوب پس خطر از بیخ گوشت رد شد

بعدش دیگه گفت احتمال فردا و پس فردا آبریزش داری

آها فقط بعد از 1 ساعت بعد عمل درد داشتم که قرص خوردم و ساعت 12 شب ببیدار شدم نه درد داشتم نه سوزش بعد که بیدار شدم مامانم را صدا کردم گفت اکر حوصلت سر رفته بیا توی هال ولی بهتلویزیون نگاه نکن

خلاصه فرداش فقط آبریزش داشتم که بعدش اصلا نداشتم دکترمم گفت بهتره کامپیوتر کار نکنی و تلویزیون هم فقط گوش کن ولی الهی هزار بار شکر الان هیچ مشکلی ندارم البته با عینک افتابیم توی خونه چون چشمم هنوز حساسه به نور

خلاصه که از عمل خیلی خیلی راضیم و دست دکترم را باید طلا بگیرن انقدر که عالی بوده

خلاصه بعد به جز این بابام یک دختردایی داره که 60 و خورده ای سالشه ولی پوستش نرم و صاف و عالی آها اینا خیلی با خونواده الهی قمشه ای رفت و آمد می کنن

بک بار داشت میگفت هر چی خدا بخواد هیچ چیزی دست بنده خدا نیست نه خونه نه کار نه شغل فقط خدا و خدا و خدا

امروزم داشتم برنامه الهی قمشه ای را نگاه میکردم اونم دقیقا همین را میگفت خودمم تازگی ها خیلی به این مورد رسیدم همه چیز از خداست وای دکترم خیلی مرد خوش اخلاقی بود یک دندون پزشک دارم انقدر بداخلاقه کافیه یک اشتباه بکنی سرت داد میگشه

ولی دکتر من با وجود اینکه چشم انقدر حساسه و دستش توی چشمم بود اما نه داد زد نه هیچی ، هی میگفت باز چشمت را تکون دادی

گردنت را نچرحون

آها قبل از اینکه برم توی اتاق یک دختره دیگه رفت اون عملش خیلی فرق داشت و بنده خدا همش درد میکشید وناله میکرد و منم یکهو ترسیدم و گریم گرفت بعد منشیه گفت خانوم کی گفته تو بیای اینجا بشینی

اینن عملش با تو فرق داره بعدش نشستیم براش آیه الکرسی خوندیم

بعد که از اتاق عمل در اومدم دنیا را میدیدم اولش دکتر گفت ساعت روی دیوار چنده گفتم 7 بعد رفتم بیرون بابام گفت عینک آفتابی را بزن منم گفتم نه اصلا درد ندارم بابام گفت نه الان باید یزنی دکترم گفته چند روز اولعینک بزن حلاصه توی شب و روز عینک میزنم توی خونه البته امروز حساسیت نداشت

چند دقیقه عینکم را برداشتم

آها دیروزم خواهر کوچیکم جراحی کرد دندون عقلش را با همون دکتر بداخلاقه

خدا را شکر هم روانشناسم خوش اخلاقه هم چشم پزشکم

آهاچشم پزشکم گقت ماه اول هفته ای یک بار معاینت میکنم 6 ماه بعد ماهی یک بار

بعدم گفت این چند روز شماره چشمت کم وزیاد میشه که طبعیه

وی دکترم خیلی مااااااااااااااااااااااه بود خدا را شکر

   + sepideh - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

لیزیک

فردا به امید خدا میخوام لیزیک کنم مایا جون عروس نشدم

فقط معمولا میگن استراحت بعد از لیزیک 10 روزه فعلا منم گفتم 10 روز تا 15 روز در نظر گرفتم ایشالا که زودی بر میگردم

   + sepideh - ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٤

فعلا پست آخره تا 15 روز دیگه

تسنیم جون ایشالا زندگیت خوب بشه عزیزم نذر کن و پیش روانشناس برو نگذار الکی زندگیت به هم بریزه اولین فرصت حتما میرم حرم این مدت درگیر دکترم ایشالا برای لیزیک

 راستی احتمالا من تا 15 روز نمی یام بعد می یام کل ماجرا ها را تعریف میکنم

   + sepideh - ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۳

ابر سیاه

اون شب که رفته بودم پیش مجتبی بهش گفتم فکر میکنم دوستی با آرش یک سایه سیاهی انداخته روی زندگیم مثل کارمای بد

گفت خوب این سایه سیاه چه اخلاقی داره

بعد یکهو شخصیتم عوض شد و گفتم داشتم چرت و پرت میگفتم

گفت من باید همین گفتگوی درونی تو را بشنوم خلاصه تا آخر جلسه هی اومدم حرف بزنم هی مقاومت کردم که چرت و پرت نگم

بعدش آخر جلسه گفت از نظر خودت چرت و پرت ولی از نظر من ( یادم نیست کلمش چی بود) گفت باید توی جلسات همین حرفها را بزنی

خلاصه آها به مجتبی گفتم آدم باید با آدمهای خوب دوست بشه تا زندگیش خوب بشه ولی من با آرش دوست شدم لابد زندگیم سیاه شده

ولی وای به امشب

گفتم یک علی روانی بود که اون شبی که با حمید اینا توی نمایشگاه بودیم قدیما که حمید با دوستاش بود منم با خواهرم و دوستم بودم افتاد دنبال ما و مش روب خورده بود و ول کن نبود و دیگه آخرش مجبور شدم شماره رد و بدل کنم

آها بعد این چند وقت چون شماره وایبرم شماره اصلی خودم بود گیر داده بود بیا هم را ببینیم از اونجایی که میدونستم یک کمی روانیه یعنی یک حسی بهم میگفت نمی رفتم

بعدش دیگه از اون شب که توی پارکینگ ماشینم را پیدا نکردم شماره پلاکم را حفظ کرده بود

بعدش یک شب دیگه هم باهاش قرار گذاشتم و نرفتم سر قرار خیلی قدیما

خلاصه بعد چند شب پیش گفت بیا ببین روی ماشینت چی گذاشتم وای گفتم برو بردار بابام صبح ها با ماشین من میره بیرون و دیگه مرتیکه امروز

حرفهای چرند وپرند میگفت و منم بهش گفتم حوصله ندارم با آدم گستاخی آشنا بشم

که همش بخوام بهش حریمش را گوشزد کنم و دیگه هی همین جور جرفها پیش رفت تا رسید به چه فحش ها و بد و بیراه هایی

وای دیگه بلاکش کردم و خیالم راحت شد

اصلا از اولم میدونستم بی فرهنگه خوب شد سایه سیاهش از زندگیم دور شد

آها امروز رفتم پیش دکتر چشم پزشکم و به نتایج خوبی رسیدیم

حالا می یام میگم چی گفت بعدا ایشالا

   + sepideh - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

عینک

وای این عینکه دیوونم کرده یعنی واقعا روانیم ممی کنه

دیروز رفتم پیش روانشناسم گفتم اگر هفته دیگه هم عینک داشته باشم واقعا دیگه نمی یام

روانشناسم گفت: چرا؟

گفتم از عینک متنفرم قبلا هم گفته بودم کلاس ورزشم نمی رم اصلا از خونه نمی رم بیرون انقدر که از عینک متنفرم

بعد گفت ما باید در مورد همین چیزها خرف بزنیم خیلی عجیبه این تنفر از عینک

اما خوب هنوزم از عینک متنفرم علی هم بهم گفت که بیا هم را ببینیم گفتم از عینک متنفرم نمی یام

گفت ای بابا اعتماد به نفس داشته باش

گفتم نه نمی یام خیلی از عینک بدم می یاد

خلاصه امروز وقت چشم پزشکی دارم و به امید خدا از دست عینک راحت میشم

بعدش اینکه

وای از عینک متنفرمممممممممممممم

آها بعدش با علیرضا حرف زدم دوست 6 سالگیمه و توی وایبر حرف زدیم

بعدش دیگه آها این 3 روز خیلی تنبل بودم

------------------------------

مایا جونم مرسی عزیزم که اطلاع دادی

   + sepideh - ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

روزهایی پر از عشق

دیروز با مامان و بابای مامانم و خواهر بزرگم و شوهرش و سگشون و خودم و خواهرکوچیکه و مامان و بابام رفتیم نیشابور خیلی خوش گذشت

البته چون بابان نگذاشت لنز بگذارم یک کمی بهم زهرمار شد

گیر داده بود وقتی دکتر میگه نگذار یعنی نگذار

البته گذاشتم توی چشمم ولی بعد درآوردم

بعدش دیگه توی ماشین همش عصبانی بودم چون من از عینک خیلی متنفرم

اصلا روانیم

روانشناسمم هی میگه عینک که اشکالی نداره ولی خوب آدم روانی مثل منه

ولی به جاش هر وقت خواستیم عکس بگیریم عینگم را ببرداشتم و اول رفتیم رستوران بعدم رفتیم عطار

توی عطار هم طبق معمول عکاس ازمون عکس گرفت که خیلی قشنگ شد

یکیش هممون واستاده بودیم

یکیش من و خواهرام نشسته بودیم

یکیش همه واستاده بودن من نشسته بودم

توی این عکس آخری بند کفشم باز بود

ولی دیگه خیلی خوش گذشت و برگشتیم خونه

امروزم که روز ولنتاینه من هیچ کی را ندارم که کادو رد و بدل کنیم اما مهم نیست

مهم اینه که خودم را دوست دارم و اجازه نمیدم هر کسی از راه میرسه آزارم بده و تحقیرم بکنه و ناراحتم بکنه و اشکم را در بیاره

فکر کنم 3 شنبه برم دکتر چشمم ، که ببینه چشمم دیگه چرکی نیست و بهم لنز جدید بده

آخه دکترم وسواس داره گفته 11 م بیا ، اما من عمرا نمی تونم تا اون موقع صبر بکنم

میخوام یک کار دوم هم شروع کنم و سال جدید هم به جز این کار جدیدم برم سر کار یعنی از خونه برم بیرون

و برم یک جای دیگه کار کنم

و یک کمی بیام توی اجتماع وای روانشناسم خیلی ماه و عالی بود دستش درد نکنه که من این همه تغییر کردم

خدا را شکر که 3 سال و نیم پیش رفتم پیش روانشناسم به ظور اتفاقی

وای خدایا ازت ممنونم

حالا چون تولدمم نزدیکه میخوام هم به مناسبت ولنتاین و هم تولدم برای خودم کادو بخرم

آخه فکر کنم این اولین سالیه که دوست پسری ندارم که اذیتم کنه و تحقیرم کنه

بدون دوست پسر دارم زندگی میکنم این روزها

   + sepideh - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
← صفحه بعد