گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

برنامه دوست داشتنی

مروز رفتم شرکت پیش حمید

وای 2 تا برنامه نوشته بودم که هنوز توی صف انتشاره بعد از ظاهر یکیشون اصلا راضی نبودم

اما دوستام میگفتن خوبه ، چون اونا که برنامه نویس موبایل نیستن

به حمید که نشون دادم گفت خیلی بده ، این چیه نوشتی!!!

بعدش نشست یک ظاهر دلفریب واسش درست کرد

و برنامه دیگمم یاد گرفتم خودم خوشگلش میکنم

بعدم راجع به ازدواج حرف زدیم باز اون گفت تفاوت فرهنگی داریم

مامان من بعضی وقت ها شاکی میشه چرا نماز شب نمی خونم یا چند خط قرآن نمیخونم اصلا این چیزها توی خونواده شماهست!!!

البته بازم سرمون خورد به سنگ

عکس دوست دختر فوت شدش را هم بهم نشون داد

خوش تیپ بود خیلی و لباسشم خیلی صکصی بود خدا بیامرزش

بعد باز یک چند تایی فیلم برام ریخت روز خوب ی بود ولی خوب به نتیجه نرسیدیم بازم

 

   + sepideh - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳۱

روزهای شلوغ

وای این روزها انقدر کار دارم یا از کلاس اندروید می یام و بعدش بیهوش میشم و عصر بیدار میشم یک برنامه حدید می نویسم

یا از کلاس ورزش می یام و بعدش بیهوش میشم و باز عصر ش می شینم یا ادامه برنامه قبلیم را مینویسم یا برنامه جدید خلاصه که همش کار دارم و خستم

قراره فردا حمید را ببینم اما هنوز قطعی نیست چون هنوز بحثمون سر همون موضوع که من دوست دختر خوبیم ولی موضوع دیگه که باشه حرف از اینه که به درد هم نمی خوریم و جدا بشیم

میخوام برم موهام را هایلایت کنم اما می ترسم موهام بسوزه چون مشکیش کردم دیگم حوصله هیچ آدمی را ندارم

دیروز با حمید بحثمون شد همیشه سریع عصبانی میشه و حرف بد می زنه

گفت نه می خوام جمعه ببینمت نه هیچ وقت دیگه

البته بعد 2 دقیقه گفت تو چرا همش من را عصبانی میکنی؟؟

باز دعوا کردیم  دیگه فکر کردم واقعا ازش جدا می شم بعدش چون داشتم از بی خوابی می مردم

خوابم برد و خواب دیدم کندی کوچولومون که خیلی دوستش دارم گوشتخوار شده و داره یک موش از این موش خوشگل سفید ها را می خوره

بعد از اونجایی که خیلی ناراحت شدم که داره موش ناناز میخوره با خودم فکر میکردم باید کندی را بکشم تا دیگه از این صحنه های دلخراش نبینم

آخرین روزهای دوستیمم باا آرش یک خوابی دیدم که مضمونش این بود که میخواستم اون را بکشم و داشتم نقشه میکشیدم واسه کشتنش

فکر کنم روزهای آخر دوستیمونه

   + sepideh - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳٠

کلاس اندروید

امروز توی کلاس اندروید استاد یک تمرین داد من و دوستم 3 سوت نوشتیم بغیه تا آخر کلاس داشتن می نوشتن

وای این برقکاره دیوونم کرده بود هر وقت می خواستم برم کلاس ورزش سر راهم سبز می شد و هی میگفت بیا کارت دارم و دیگه قرار شد امروز هم را ببینیم

دیشب به روانشناسم گفتم مشکلم را با این برقکاره حل کن

بعد کلی با هام حرف زد امروز از کلاس که اومدم بیرون بهش گفتم من دیگه اهل دوستی نیستم

اونم گفت امری ندارین؟؟

منم گفتم نه و از دستش خلاص شدم

اسم دوستم توی کلاس حلیمه هستش بعد داشتم باهاش حرف میزدم درباره حمید ، گفت ببین معلومه این فقط واسه خوش گذرونی میخوادت ، اگر اهل خوشیی باهاش باش

فعلا که تصمیم گرفتم یک کمی خودم را براش بگیرم ، یعنی همش آویزونش نباشم

   + sepideh - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧

شب سخت

امروز رفتم روانشناس از حمید و آر ش حرف زدم بعد گفتم هر دوشون را نمی شناختم و بعد از اینکه باهاشون صکص کردم فهمیدم چقدر تفاوت داریم

یعنی هیچ کدوم از دوست پسرهام را نمی شناختم و بعد از صکص فهمیدم ولی این 2 تا آدمهای مهم زندگیم بودن

بعد روانشناسم گفت از این به بعد یاد میگیری اول آدمها را بشناسی و بعد از شناخت باهاشون بخوابی

خیلی شب سختی بود به آخر های قصه من و حم ید رسیدم اما هنوز واسم خیلی سختتته

امشب خیلی خسته بودم و ساعت 12 خوابم برد چون صبح 9 هم کلاس دارم

بعد نمی دونم چه خوابی دیدم که با غم ساعت 1 بیدار شدم و بعدش هم گریه کردم والانم نمی دونم با خودم چند چندم

یا با حمید

   + sepideh - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧

یک دختره

توی مجتمعمون یک دختره هست که هیچی ازش نمی دونیم به جز اینکه خیلی خوشگله و خوش اندامه و از خونواده درست حسابیه و خوش تیپه

ولی همیشه  موبایل دستشه و داره یا با دوست پسرش حرف میزنه و گریه میکنه

یا زنگ می زنه به یکی دیگه و راجع به دوست پسرش حرف میزنه و گریه میکنه الان 3 ساله که ما این جاییم تقریبا روز در میون می یاد توی جیاط و می شینه روی یکی از نیمکت ها و این کار را 3 ساله که ادامه میده

دیگه واقعا هممون دلمون براش می سوزه

نمی دونم چرا پیش روانشناس نمیره خلاصه این جوری شده عامل دلسوزی ما

   + sepideh - ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٦

ح مید شناسی

امروز با حمید رفتیم کوه سر ، وای بعد 4 ماه بالاخره قولی که داد را انجام داد

یعنی قرارمون شرکت بود اما پسرعمو و زنش بودن دیگه رفتیم کوه سر

با هم حرف که می زدیم اول گفت ما تفاوت فرهنگی داریم

از دیشب تا امروز حمید باغ دوستش بود

بعد گفت ما تنها نبودیم 3 تا دختر هم بودن

گفتم با تو هم بودن!!1

گفت نه همراه بچه ها بودن ، بعد گفت با هم استخر هم رفتیم

منناراحت روم را کردم اونور بعدش بهش گفتم دستت بهشون هم خورد!!!

گفت آره خوب مثل اینکه توی یک استخر بودیم

بعد دیگه کلا من روم را کردم اونور

کفت ناراخت شدی؟؟؟

گفتم آره

بعد گفت نه هیچ دحتری نبود من این را گفتم می خواستم تو هم من را درک کنی وقتی میگی با پسرداییت میری استخر منم دقیقا همین قدر ناراحت می شم حالا دیدی تفاوت فرهنگی یعنی چی؟؟؟؟

بعد منم گفتم درکت کردم

کفت خدا را شکر که یک بار درکم کردی

بعدش داشتیم حرف می زدیم هر دفعه راجع به پول یک آدمی حرف میزدم حمید میگفت نمی خواد راجع بهش حرف بزنی من نمی خوام بشنوم

بعد فهمیدم حمید روی پول دار بودن ما خیلی حساسه

قبلش هم گفت سپیده ما سطح اقتصادیمون با شما خیلی فرق داره اما تو نمی فهمی

خلاصه آها اونجا هم بودیم برامون میلک شیک و بستنی آوردن

انقدر میلک شیک من شیرین بود که افتاد تو گلوم و داشتم خفه می شدم و چند باری سرفه کردم تا نفسم بالا اومد

بعد حمید یکهو به من یک مو توی بستنیش نشون داد خلاصه از آدمهای اونجا صدا کردیم و هر 2 تاش ر ا گفتیم ببره بعد 3 نفر دیگه هم اومدن معذرت خواستن و مدیرش اومد گفت فیشتون را که حساب نمی کنیم ولی مهمون ما باشین اما از اونجایی که من و حمید سیر بودیم گفتیم نه

3 بار دیگه هم هی اومدن و خواهش کردن ولی واقعا سیر بودیم دیگه

الان دارم تمرین های فردا را حل میکنم وای هیچی بلد نیستم باید یاد بگیرم

   + sepideh - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤

عشق می سازم

امروز حمید رفت دکتر و خدا را شکر فقط بهش یک قرص داد ولی گفت ماه دیگه بیا چک آپ

بعد توی کلیه اش هم سنگ داشت و به قول خودش ام الامراضه

از رفتاراش زیاد خوشم نمی یاد اما ترک کردنش هم واسم سخته

داشتم به این فکر میکردم اگر اینکه من ازش بزرگترم واسه همین ازدواج نمی کنه الانم ازش بزرگترم خوب اگر اون موقع عاره الانم عاره

بعد بدن من از اون سالم تره

اگر تفاوت طبقه اجتماعیمون براش عاره الانم بده پس چون تفاوت داریم

راستش  خونشون آخر طبرسیه

و سطحمون خیلی متفاوته با هم اما با خودم میگم این موضوع مهمی نیست

نمی دونم نظر شما هم همینه یا نه اگر قرار باشه یک روزی ازدواج کنیم همش باید بریم پایین شهر دیدن اقوامش

نمی دونم شایدم باز دارم چپه فگر میکنم فعلا که حرفی از ازدواج نیست

خدا را شکر درآمدم خوب شده و 2 تا برنامه جدید هم نوشتم که یکیش توی صف انتشاره یکیش هم تا 5 روز دیگه بررسی میشه

   + sepideh - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤

سردر گمی

امروزم رفتم کلاس ورزش که خیلی خوبه ولی وااقعا انرژی میگیره

8 ماه پیش دکتر حمید بهش گفته برو پیش اورولوژیست

هنوز خمید خان نرفته ، تازه به من گفت وگرنه اگر اون موقع میگفت مجبورش میکردم که بره

واسه همین این 4 روز پیگیر بودم که بره

باید صبح ساعت 5 می رفت وقت بگیره واسه همین ساعت 5 بهش زنگ زدم و بعد خوابیدم

تازگی ها زمان خوابم بد شده

2 و 3 می خوابم بعد یک روز که باید 8 بیدار بشم بعد که می یام خونه می خوابم

یک روزم که تا 11 میخوابم بعد که میرم کلاس ورزش باز توی حالت خواب و غشمآخ

خلاصه آها ایشالا حمید کاری ش نباشه و فقط نیاز به دارودرمانی باشه

   + sepideh - ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳
← صفحه بعد