گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

خوشیختی یعنی

والا نمی دونم چرا انقدر حس خوشبختی دارم و شادی درونی دارم

حالا هیچ چیز خاصی هم ندارم و این احساس را دارم

بعدش اینکه آها امروز مثلا میخواستم سهام بخرم ولی مثل اینکه قیمتم خیلی پایین بود و نتونستم بخرم اما من به این موضوع اعتقاد دارم که هر چیزی لطف خداست

البته خوب یکی از سهام یک کمی امروز قیمتش کاهش داشت اما چون قیمتش کفه واسه همین به هر حال آخرش قیمتش میره بالا

ایران خودرو هم هست ، که نمیدونم توی دهه فجر قیمتش بره بالا یا نه ولی به هر حال باز فردا صبح زود باید بیدار بشم و بخرم دیگه فعلا همین

شاید بعدش بخوام کلاس زبان هم برم اما مطمئن نیستم والا هنوز ننشستم لباس هایی که مامان بزرگم واسم بریده را بدوزم 

فردا یا امشب میدوزم آخه برنامه های بازارمم باید بنویسم وکلا همش سرم شلوغه

   + sepideh - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

روزهای این جوری

والا نمی دونم این روزا خوبم یا بدم

ولی آرومم البته گاهی دلتنگش میشم مخصوصا شب ها ولی به خودم میگم نه ارزشش را نداره

خلاصه دیشب با دوستم و برادرش رفتیم سینما ولی اصلا خوش نگذشت فیلمش افتضاح بود اسمش سیزده بود

100 بار بهشون گفتم من فیلم بکش بکش نمی یام

بعدم اصرار که هفته دیگه تو فیلم را انتخاب کن که بریم سینما

آخه من شاید اصلا نخوام با شما برم جایی

بعدم توی راه برگشت گفتن برو دم میوه فروشی نگه دار که میوه بخریم و بعد توی راه گفتن آره از یک جایی داره پول می یاد به حسابمون من و داداشم و خواهرم ولی نگفتن کجا به جهنم که نگفتن به هر حال

بعدش با خواهرم رفتیم خونه مامان بزرگم انرژی منفی فیلم تموم بشه

آها خواهر کوجیکه دوستم بهم گفته واسش هد بنفش ببافم حالا واسه اون می بافم ولی اینا به روشون رفته بالا

آها امروز هر کاری کردم نتونستم از بورس سهام بخرم و الانم دیگه دیره ایشالا فردا میخرم همین

   + sepideh - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

امروز سخت بود

امروز دیگه خیلی دل تنگ حمید شده بودم اما هم از توی وایبر لپ تاپ پاکش کردم هم موبایلم حداقل عکسش را اون گوشه تصویر نبینم که هر دقیقه عوض میشه

امروز دوست داشتم گریه کنم

گاهی آه میکشیدم و نفرین میکردم و هنوز نفرینم تموم نشده بود میگفتم نه خدایا بخشیدمش نفرینش نمی کنم آدم خوبی بود

امشب دلتنگش بودم الانم دارم گریه میکنم حتی خواصتم بهش مسیج بدم ولی دندونی را که باید کشید را دیگه کشیدم یک بار باید دردش را بکشم بعدم منتظر بمونم تا خوب بشه

سخته ولی میگذره

امشب رفتیم نمایش علیمردان خان واقعا خیلی مسخره و مزخرف بود تنها چیزیش که خوشم اومدم بچه توی نمایش خیلی خوب بازی کرد

و آخرش گفتن عباس قلیخان که بابا ی علیمردان خان بوده 48 تا وقف داشته توی مشهد

و نمی دونیم چرا همچین شعری ایرج میرزا براش درست کرده

خلاصه ولی موزیکال بود یک جاهاییش هم خنده دار بود همین

خوب بعضی از دوستی ها ته نداره و یکهو وسط هوا مثل یک بادکنک باید نخش را ول کنی تا بره توی آسمونا

همین

به هر حال هر جای دنیا هست حالش خوب باشه

   + sepideh - ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

شخصیت جدیدم

دیروز عصر با خواهر کوچیکم اول رفتم بورس مفید کد آنلاینم را در خواست بدم بعدش برگشتیم خونه لنزم را در آوردم و عینک زدم چون میخواستم برم چشم پزشک و اول رفتیم کاموای آبی فیروزه ای خریدیم

میخوام یک بلوز ببافم 

بعدش رفتیم چشم پزشکی جای پارک نبود محبور شدم 2 تا چهارراه پایین تر پارک کنم وقتی رسیدیم دیدیم در بسته ،وای انقدر ناراحت شدم

بعد که زنگ زدم منشی در را باز کرد و گفت آقای دکتر جراحی داشتن زودتر رفتن

آها خواهرم گیر داد من دارم از گشنگی میمیرم هوس مغز کردم بیا بریم ساندویچ مغز بخوریم بعد از کلی گشتن بالاخره اون ساندویچ فروشیی که همیشه ازش مغز میخریدیم پیدا کردیم اما مغز نداشت و کلی حرصمون گرفت

دیگه ساندویچ مرغ ازش خریدیم و خیلی خوشمزه بود پر قارچ و پنیر بود

خواهرم هی میگفت وای باورم نمی شه انقدر ریلکس از حمید جدا شدی و اصلا برات مهم نیست وقتی از وحید جدا شدی انقدر گریه میکردی و از اتاق در نمی اومدی که ما را کشته بودی وقت آرشم افسرده بودی و بعدم مریض شدی

اما اینکه الان دوست پسر ندازی خیلی عجیبه

همش میترسم حالت بد بشه و مریضیت برگرده چون گریه نمی کنی

گفتم نه عزیزم خیلی هم حالم خوبه

توی راه برگشت تبلیغ نمایش علیمردان خان را دیدم یادم اومد بابام خیلی دوست داشت این را بره بعد به خواهرم گفتم یادت باشه برای باببا بخریم

دلم واسه بابام می سوزه مامانم همش باهاش دعوا میکنه غر میزنه خیلی بداخلاق شده تازگیها مامانم

خلاصه اومدیم خونه به شدت خوابم گرفته بود چون شب قبلش ساعت 5 صبح خوابیده بودم و ساعت 10 صبحح بیدار شدم

فاطیما گل را دیدم و خوابیدم

ساعت 1 و نیم انقدر که خواهرم بلند داشت با دوستاش حرف میزد بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد دیگه بیدار شدم و رفتم توی سایت و انقدر شلوغ بود فقط واسه پنج شنبه ساعت 6 تونستم بخرم که صبح یادم اومد پنجشنبه مامان بابام نامزدی دعوتن وای خدا کنه ساعت 6 حداقل بابام بتونه بیاد نامزدی ساعت 8 شروع میشه

امروزم فکر نکنم برم چشم پزشک حوصله ندارم دیکه این همه راه برم

   + sepideh - ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸

من با ارزش

امشب رفتم روانشناس

اول روانشناسم گفت چرا انقدر چشمات قرمزه گفتم نمی دونم والا چند روزه قرمزه حتما ویروسی شده فرد عصر بایدد برم چشم پزشک

آها برای تولد خواهرمم یک ظرف دکوری که توش یک فرشته و درخت کاج و برفه و بالاش هم جاشمعیه خریدم

آها بعدش به روانشناسم گفتم که الان دوست پسر ندارم ولی حالم خیلی خوبه

یادته قبلا خودم را می کشتم که همیشه دوست پسر داشته باشم ولی الان ندارم و حالم

حیلی بهتره با وجود اینکه تنهای تنهام

بعد بهش گفتم وحید را پیچوندم و نرفتم شرکت و از نادر هم جدا شدم

بعد گفتم خواب دیدم توی یک ساختمون نیمه کاره طبقه چهارم نشستم و ساختمونه دیواراش را هنوز کامل نساختن بیرون هوا سرده ولی من یک پیت دارم که توش آتیش روشن کردم و با وجود اینکه بیرون سرده ولی خودم را گرم کرده و اصلا احساس سرما نمی کنم

بعد بهم گفت خوب ساختمون دیوار نداره یعنی اینکه تو هنوز بلد نیستی برای دیگران حریم بگذاری و از مرزهای خودت دفاع کنی مثلا به وحید مستقیم نگفتی نمی یام صکص پیچوندیش

باید یاد بگیری برای خودت حریم بگذاری بعد بهم گفت اینکه اون پیت آتیش گرمت میکرده اینه که دل گرمی به یک موضوع درونی که تو را شاد و پر انرژی کرده

بهش گفتم به نظرت از این اردوهای هفتگی برم از توش دوست پسر پیدا کنم ، آخه نمیخوام دوست پسرام خیابونی و مزخرف باشن

گفت دوست پسرات مزخرف بود؟ حمیدم مزخرف بود؟

گفتم حالا حمید خوب بود ولی گاهی فحش میداد

گفت آها پس خیلی مزخرف نبود یک کمی مزخرف بود

بعدش بهش گفتم میخوام این دفعه اگر قراره با کسی آشنا باشم برای ازدواجم باشه و چک کنم ببینم معیارش با معیارهای خونوادم هماهنگ باشه نه اینکه بگم فقط خودم مهمم و خونواده مهم نیست

بعد گفتم میخوام وارد بورس بشم از چالشش خوشم می یاد

گفت خوبه چالش داشته باشی

البته بورس چند روزه خوب شده حالا باید بازم تا آخر هفته چگ کنم ببینم خوب می مونه

کسی از بورس میدونه؟

بعدش بهم گفت این دوست پسرهای مزخرف بهت چی میدادن که انقدر تعدادشون زیاد بود ؟

گفتم داستان های جالب

آها از همه کسایی که بهم تبریک شدن خوب شدنم را سپاسگزارم ایشالا شما هم به آرزوهاتون برسین

آها بهش گفتم میخوام دوستامم عوض کنم یعنی دوست های دنیای واقعیم نه دوست های عزیز توی اینترنتم را

گفتم هیچ کدوم از دوستام در حد من نیستن فقط همیشه آویزون من هستن

گفت بالاخره داری ارزش های خودت را می فهمی

بهش گفتم من خیلی با ارزشم چرا خودم را آویزون پسرهایی بکنم که من را نمی خوان یکی که ارزشم را بفهمه فقط باهاش میمونم

   + sepideh - ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٧

ساختمون نیمه کاره

امشب رفتم روانشناس

اول روانشناسم گفت چرا انقدر چشمات قرمزه گفتم نمی دونم والا چند روزه قرمزه حتما ویروسی شده فرد عصر بایدد برم چشم پزشک

آها برای تولد خواهرمم یک ظرف دکوری که توش یک فرشته و درخت کاج و برفه و بالاش هم جاشمعیه خریدم

آها بعدش به روانشناسم گفتم که الان دوست پسر ندارم ولی حالم خیلی خوبه

یادته قبلا خودم را می کشتم که همیشه دوست پسر داشته باشم ولی الان ندارم و حالم

حیلی بهتره با وجود اینکه تنهای تنهام

بعد بهش گفتم وحید را پیچوندم و نرفتم شرکت و از نادر هم جدا شدم

بعد گفتم خواب دیدم توی یک ساختمون نیمه کاره طبقه چهارم نشستم و ساختمونه دیواراش را هنوز کامل نساختن بیرون هوا سرده ولی من یک پیت دارم که توش آتیش روشن کردم و با وجود اینکه بیرون سرده ولی خودم را گرم کرده و اصلا احساس سرما نمی کنم

بعد بهم گفت خوب ساختمون دیوار نداره یعنی اینکه تو هنوز بلد نیستی برای دیگران حریم بگذاری و از مرزهای خودت دفاع کنی مثلا به وحید مستقیم نگفتی نمی یام صکص پیچوندیش

باید یاد بگیری برای خودت حریم بگذاری بعد بهم گفت اینکه اون پیت آتیش گرمت میکرده اینه که دل گرمی به یک موضوع درونی که تو را شاد و پر انرژی کرده

بهش گفتم به نظرت از این اردوهای هفتگی برم از توش دوست پسر پیدا کنم ، آخه نمیخوام دوست پسرام خیابونی و مزخرف باشن

گفت دوست پسرات مزخرف بود؟ حمیدم مزخرف بود؟

گفتم حالا حمید خوب بود ولی گاهی فحش میداد

گفت آها پس خیلی مزخرف نبود یک کمی مزخرف بود

بعدش بهش گفتم میخوام این دفعه اگر قراره با کسی آشنا باشم برای ازدواجم باشه و چک کنم ببینم معیارش با معیارهای خونوادم هماهنگ باشه نه اینکه بگم فقط خودم مهمم و خونواده مهم نیست

بعد گفتم میخوام وارد بورس بشم از چالشش خوشم می یاد

گفت خوبه چالش داشته باشی

البته بورس چند روزه خوب شده حالا باید بازم تا آخر هفته چگ کنم ببینم خوب می مونه

کسی از بورس میدونه؟

بعدش بهم گفت این دوست پسرهای مزخرف بهت چی میدادن که انقدر تعدادشون زیاد بود ؟

گفتم داستان های جالب

آها از همه کسایی که بهم تبریک شدن خوب شدنم را سپاسگزارم ایشالا شما هم به آرزوهاتون برسین

آها بهش گفتم میخوام دوستامم عوض کنم یعنی دوست های دنیای واقعیم نه دوست های عزیز توی اینترنتم را

گفتم هیچ کدوم از دوستام در حد من نیستن فقط همیشه آویزون من هستن

گفت بالاخره داری ارزش های خودت را می فهمی

بهش گفتم من خیلی با ارزشم چرا خودم را آویزون پسرهایی بکنم که من را نمی خوان یکی که ارزشم را بفهمه فقط باهاش میمونم

   + sepideh - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٧

دوم: من خیلی خوب شدم

به خودم افتخار میکنم نه اینکه کار خاصی انجام داده باشم

ولی همین قدر که این چند روز را انقدر عاقلانه و درست و آروم پشت سر گذاشتم خیلی خوبه

حمید ازم جدا شده خیلی دلم براش تنگ شده ولی اشکال نداره باید تحمل کنیم

بعدش با نادر به هم زدم همون روزی که گفت بیا خونم گفتم مطمئن باش نمی یام و بای

بعدش وحید گفت بیا هم را ببینیم

رفتم دیدمش توی کافی شاپ بعدش که رفتم برسونمش گفت بیا بالا

گفتم صکص نه

کفت بوس بازی

اما نمی خواستم برم معیارهای دوستی من با دوستی اون جور نبود

بعد یکهو یه فکرم رسید به موبایلم نگاه کردم و گفتم از خونه 5 بار زنگ زدن  و باید برم 

دیگه اومدم خونه

بعد گفت چرا نیومدی شرکت گفتم معیارم با تو جور نبود گفت پس خداحافظ برای همیشه منم گفتم خداجافظ

پدربزرگمم این چند روز بیمارستان بود برای قلبش فکر کنم امروز مرخص بشه

این چند روز کلاس ورزش نرفتم بیشتر منتظرم هفتم بشه که برم برای اندازه گیزی

دیشب خیلی دلتنگ حمید بودم و گریه کردم

وای یک گروه داریم توی وایبر که خیلی انرژی مثبت داره و خنده و خوشحالی بیشتر اوقات درگیر گروهم

میخوام از این به بعد برم توی یک گروه ثبت نام کنم و باهاشون برم کوهی جایی یک کمی باید اجتماعی تر بشم

چند روز پیش خواهر الی زنگ زد که با الی خرف بزن ازدواج کنه و اینا 

اون روزی که میخواستم برم خونشون هم گوشی خودش هم خواهرش خاموش بود

بعدم پدربزرگم خالش بد شد که نرفتم

بعدش بهار زنگ زد که داداشم میخواد بره شیار 143 بیاین با هم بریم هر چی هم گفتم من رفتم و از فیلم بدم می یاد هی اصرار که به خاطر ما بیاین

بعدم داداشش گوشی را گرفت و اصرار داداشش  22 سالشه آخه یکی نیست بهش بگه نمی خوام که ناز کنم فقط نمی خوام بیام پسره خرس گنده

بعد باز فرداش زنگ زدن که ما دیروز نرفتیم امروز بیاین باهم بریم گفتم من داییم مشهده میخوایم بریم خونه مامان بزرگم و نمی یایم

بالاخره دست برداشتن

   + sepideh - ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٥

اول: از کوزه همان تراود که در اوست

راستش این مدتی که ننوشتم یک عده قبلش اومده بودن فحش داده بودن

نمی خوام باهاشون کل کل کنم

ولی از کوزه همان تراود که در اوست

لابد فرهنگشون در همون حده من چه میدونم

آرشم خیلی فحش میداد اما من ذره ای ناراحت نمی شدم و همیشه بهش میگفتم  از کوزه همان تراود که در اوست

   + sepideh - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٥
← صفحه بعد