گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

حمید قهر قهرو

بعضی وقت ها که با حمیدم یکهو قهر میکنه

مثلا وسط یک خیابون شلوغ یکهو بپرم و ببوسمش بعدش اصلا بهم محل نمی ده

یا اون روز توی سینما یادم نمی یاد دیالوگ فیلم چی بود که منم جو گرفت یکهو با صدای بلند یک چیزی به حمید گفتم که بازم یادم نمی یاد

بعد دیدم حمید دیگه محل نمی ده هر چی بهش میگفتم حمید حمید حمید

بازم نگاهمم نمی کرد اول شونم را چسبوندم به شونش بعد ناراحت شدم خودمم رفتم منتهی الیه اونوری صندلیم نشستم چون اصلا نفهمیدم یکهو چی شد که حمید این جوری شد

بعد باز یک دیالوگ خنده دار گفت فیلم اما من که تعجب کرده بودم از رفتار حمید نخندیدم بعد حمید با پاش زد به پام منم فهمیدم آشتی کرده منم با پام زدم به پاش

قشنگ نامحسوس کار میکنه

بعد برگشتم بهش خندیدم گفتم تو چرا قهر کرده بودی !!!
حمید گفت قهر نبودم ازت ناراحت شدم که حرفهای خصوصی را توی مکان عمومی بلند میگی

منم بهش گفتم خوب چی کار کنم جو گرفته بودم آخه نگران

بعدش با هم آشتی کردیم

خدا را شکر حمید سیگار را ترک کرد میخوام واسش جایزه بخرم

به نظر شما چی بخرم؟؟؟

به نظر خودم واسش یک شلوارک و بلوز بخرم بعد وقتی میرم شرکتش بلوزش را من بپوشم شلوارکش را اون بپوشه واسه من میشه مثل پیرهن کوتاه

به خاطر اینکه من شر ت و سو تین سک سی خریده بودم با بادی بعد گذاشته بودم توی شرکت اون دوستاش دیدن دیگه نمی خوام بپوشمشون

   + sepideh - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳

وحشی

دیروز رفته بودم دم شرکت حمید دنبالش بعدش

صحنه اول

اونجا پر از تعمیرگاهه ، دم یکی از این تعمیرگاه ها پارک کرده بوده

که شروع کردن 2 تاشون با یکی که سنش کمتره شوخی و از این چیزها از نظر من شبیه شوخی شهرستانی بود از این شوخی ها که آخر طرف یک کاریش میشه اول چند تا بوق زدم بعد دیدم نه حالیشون نیست در ماشین را باز کردم و گفتم نکن بعد یکیشون برگشت گفت به تو چه مربوطه؟؟؟

گفتم خیلی به من مربوطهعصبانی

بعدش اون کار را نکردن ولی من دیگه عصبی بودم حمید هم معطلم کرد و رفتم یک دوری زدم که بعد حمید اومده بود و دید من نیستم و زنگ زد خلاصه سر یکی از کوچه های شرکت هم را دیدیم به جمید که گفتم گفت عزیزم به تو ربطی نداشته گفتم چرا خیلی ربط داشته اگر هم را می کشتن به من مربوط بود نمی تونم بشینم و نگاه کنم حالا طرف هم هیچ کارش نشد فقط شوخیشون خشن بود از نظر من بعد که با حمید اومدیم دم شرکت میخواست ماشینم را پارک کنه گفتم جلوی اون تعمیرگاه نرو که همشون را میکشمعصبانی

حمید گفت سمت راست بوده یا چپ که من گفتم راست و اون رفت ماشین را سمت چپ پارک کرد

از سینما که با حمید برمیگشتیم توی یکی از این ماشین ها یک دختر جوون نشسته بود و تبلیغ روی ماشین از این ماشین های حمل بار به سوپر مارکت بود روش تبلیغ چای سرد بود

بعد حمید گفت وای هوس کردم

گفتم مگر تا حالا خوردی!!!

بعد به دختره اشالره کرد و گفت آره شیرینه دیگه

منم بازوش را محکم گاز گرفتم حتی قرمز هم شد اونم وسط خیابون وقتی داشتیم توی پیاده رو راه می رفتیم

باز دوباره گفت و دوباره گاز کرفتم

شانس آوردیم از این امر به معروف ها اونجا نبود

بعد به بازوش دست کشید فهمیدم میسوزه قشنگ قرمز شده بود

ولی حقش بود

دفعه سوم که گفت

بهش کفتم حمید شوخی ندارم ها یک گاز ناجور میگیرم از بازوت بعد باز تکرار کرد گفتم باشه از این به بعد از کنار هر مردی که رد شد ببین چه جوری نگاهش میکنم

بعد حمید کوتاه اومد

الهی قربونش بشم خیلی ماهه، حمید  میدونه من خیلی بیش از حد حسودم

   + sepideh - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢

حمیییییید

امروز با حمید بودم بعد از 2 هفته هم   را دیدیم بالاخره پول هارد را ازم نگرفت و گفت جیب من و تو نداره

اما بازم بحث همیشگی بود و البته خیلی هم خوش گذشت بهم گفت هیکلت خیلی خوب و میزون شده دیگه واسه چی میخوای بری کلاس

گفتم نه برم یک کمی بدنم عضله بشه بهتره

فیلم رد کارپت هم رفتیم فقط خنده دار بود چیزی نداشت

حمید همیشه بهم میگه تو از همه دوست دخترهام مهربون تری ولی خدایی من نمی دونم مهربون بودن چیه خدا را شکر که هستم

اما بازم کلی حرف زدیم و گفت سپیده توی فامیل ما یک نفر غیر چادری نیست

یک نفر نیست که روزه نگیره و نماز نخونه

ما از خونواده شی خ ها بدتریم چرا نمی خوای قبول کنی؟؟؟

بعدش البته بهم گفت از وقتی دخترداییت اومده اخلاق و لباس پوشیدنت عوض شده ها

امروز تمرین های ورزشگاه خیلیییییییییییییی سخت بود

یک جا نزدیک بود وزنه بیفته روی صورتم که خدا را شکر نیفتاد

باید دراز و نشست میکردیم و یک وزنه را میگرفتیم از نفری که واستاده بعد باهاش میخوابیدیم بعد باز مینشستیم و وزنه را میدادیم به اون

بعد دفعه اول که وزنه را گرفتم افتاد روی شکمم دفعه دوم داشت می افتاد روی صورتم که تونستم بگیرمش بعد معلممون رفت و وزنه سبک تر آورد و وزنه سنگین را گرفت

امروز هم airo dance داشتم هم ورزش های هوازی یک قسمتی از ورزش خیلی سخت بود

مخصوصا یک جاش که باید رکاب میزدی در حالتی که خودت را یک جوری نگه داشتی بعد اگر شکمت نزدیک زمین بود معلم می یومد و با پاش میزد به شکمت یعنی بکشش بالا

وای واقعا عرق ریختیم

 

   + sepideh - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱

روزهای خوب

با دخترداییم هر شب شام بیرون بودیم وای خیلی خوش گذشت

دختر داییم بی نهایت زیبا و جذابه اما اندامش خیللی بد بود

بعدش عجیب بود دوست پسرش و این زیاد به هم زنگ نمی زدن

دختر داییم میگفت من اومدم مشهد اون که نباید مزاحمم بشه بعد دائم به یک پسر دیگه فکر میکرد

از اونحایی که  کی بوردم هنوز خرابه زیاد نمی تونم بنویسم

وای هیکلم خوب شده  دیگه فقط میرم که عضله ای بشم

وای مامانم توی این مدت مرد از بس کار کردد خونه خودمون نهار می پخت بعد می برد خونه مامان بزرگم فقط خوب بود اونا کارگر داشتن

یک شب هم مامان بزرگم را بردن بیمارستان که پدربزرگم پیشش خوابید ولی مامانم تا ساعت 2 شب بیمارستان بود

حیف کی بوردم خرابه وگرنه خیلی حرف دارم

یک شبم با پسرداییم اینا بودیم که بیش از حد خوش گذشت

   + sepideh - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱

این روزها

این روزها خیلی کارم زیاد شده یعنی بیشترش که مهمونی و نهار و خوش گذرونیه خدا را شکر

حمید هم هست  این اطراف

همسایه طبقه بالامون  سوئد زندگی میکنه

بعد لوله آبشون ترکیده بود و خلاصه دیگه یکی از نگهبان ها وارد خونشون میشه و آب را می بنده فکر کنم

بعد امروز اومده بود خونه ما و کلی با مامانم حرف زده بود میگه من سالی 2 ماه می یام ایران یکی این ماه یکی هم توی کریسمس

خلاصه ورزش هم که رفتم سایز کم کردم خدا را شکر اما وزنی کم نکردم دور کمرم کم شده و شکمم خیلی کوچیکتر  شده

ولی خیلی کاردارم

خوب یک چیزی هم شده که احتمالا هفته دیکه میگم

 

 

   + sepideh - ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳٠

همه ازم متنفرند

باز از اون حس های همه ازم متنفرند پیدا کردم

امروز ساعت 5 حمید مسیج داد که باز چند باری هم حرف زدیم

ولی بازم رفت احیا و در دسترس نیست

یک مشکل پیدا کردم که خیلی خیلی عصبیم فعلا باید برم به روانشناسم بگم

حالا نمی دونم بهش بگم یا نگم

وای امروز خیلی خوب بودم و خوب طاقت آوردم اصلا باورم نمیشه که به حمید زنگ نزدم تا وقتی واسه منت کشی اس داد

   + sepideh - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸

یک خاطره بان

پری دختر دایی کوچیکمه که 4 سالشه بعد وقتی اومده بود مشهد ، حالا کندی از همه می ترسه عاشق پری شده بود پری فرار میکرد کندی دنبالش پرواز میکرد ، خدا را شکر پری ازش نمی ترسید فقط چون ناخونهای کندی خیلی تیزه توی کوشتش فرو میرفت و دردش میگرفت

الان بیشتر دستهای منم رد ناخونه کندیه روش

بعدش خیلی جالب بود همش جلوی کمندی بودیم که پری کوچولو را نبینه ، کندی هم هی کله میکشید ودنبالش میگشت بعد یک روز که کندی توی اتاق بود و پری هم داشت بازی میکرد دیدیم یکهو صدای جیغ پری می یاد ، دویدم رفتم می بینم کندی نشسته روی شونش پری هم جیغ میکشه یک جوری شده بود کندی دنبال پری می دوید اصلا یک وضع خیلی خنده داری بود

دیگه مطمئن شده بودیم کندی عاشق  شده با جدیت دنبال پری فسقلی میکرد

   + sepideh - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٧

قهر

 

راستش حمید خیلی آدم راستگویی نیستش مثلا قبلا میگفت فقط با 4 نفر رابطه جنصی داشته که یک روز از وسط یک خاطرش یکی دیگه هم کشیدم بیرون

بعد گفت خالا 5 نفر به تو که نمی رسم

اما این دروغ میتونه بیشتر هم باشه من که خبر ندارم

بعد دیشب گفت دارم می رم بیرون ساعت 1 شب معمولا میره خونه حمید دوستش

ولی دیشب یک حسی بهم میگفت یک جای دیگست

هر چی هم بهش زنگ زدم و مسیج دادم جواب نداد

منم با خودم گفتم مگر چیم کمه، حالا قهر میکنم یا می یاد منت کشی یا کلا کات میکنم باهاش

هنوز که ازش خبری نیست

امروز دخترداییم بهی با مامان و باباش می یان مشهد

بهی همونه که دندون پزشکی میخونه

بعدش اما حواسم هست همه چیز را بهش نگم از ایناست که جلوی رو یک جوره پشت سر یک جور دیگه

   + sepideh - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٧
← صفحه بعد