گل زندگی خودت باش

دروغ سفید نگو

ظلم من

من آدم خشمگینی هستم

هر جا بتونم خشمم را می ریزم مخصوصا روی مردها

به خاطر اینکه بماند به خاطر چی به خاطر حماقت های خودم وارد روابط به درد نخور میشدم  و میشم

من با رضا این چند روز خیلی دعوا کردم انگار طلب بابام را ازش دارم اما اون داره چیزی بهم یاد میده

اتفاقا از این آدماست که دوست داره به همه چیزی یاد بده

اما من دائم عصبانی بودم  و پرخاش کردم و قهر کردم

امروز داشتم به امید میگفتم اینا خیلی گرگن و اومدن توی گروه ما بد شد

امید گفت اتفاقا خیلی آدمای خوب و کمک کن و مهربون و پری بودن کلی بهمون چیزی یاد دادن

بعد من گفتم ولی گرگن یادم باشه چهارشنبه با خودم گرگ کش بیارم

بعد امید گفت چقدر شاکیی سپیده

بعد البته گذشت تا فهمیدم خیلی با رضا هم بد حرف زدم هم بد رفتاری کردم

نویسنده : sepideh : ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

برای مایای عزیزم

مایا جونم فوت پدربزرگ عزیزت را تسلیت میگم

روحش شاد باشه عزیزم

مایا جون نمی دونم چرا نمی تونستم برات کامنت بگذارم

خیلی خوشحالم عشق بی نظیری مثل چاچا داری

آرزومه به هم برسین راستی آدرسمم توی قسمت جواب نظرت نوشتم

خدا بهتون صبر بده عزیزم

می بوسمت

نویسنده : sepideh : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

دیروز پیش رضا

دیروز رفتم پیش رضا اتفاق عجیبی افتاد که البته برای من تکراریه

ولی خوب یک کمی رابطمون دستخوش تغییرات شد شب هیچ اسی نداد

صبح من براش یک فحش فرستادم بعد رفتم پیش یک دوست زیبا و نازنین و دوست داشتنیم که توی یک گروه عضویم

وای که این دختر عین گلبرگ لطیف بود اومده بود مشهد زیادت 1 ساعتی باهاش بودم بعد میخواست برگرده شیراز منم اومدم توی مترو

آخه  هتلش جای حرم بود و جای حرم انقدر شلوغ بود که نمیشه با ماشین رسید مخصوصا اینکه ساعت 12 میخواست بره اسباباش را جمع کنه

خوب حالا موضوع دیگه این رضاست

دیروز رضا یک مجله بهم نشون داد گفت این و این مقاله را ببین در مورد چی داره میگه

بعد یک کم دیگه ورق زد گفت اینم عالیه

گفت میخوای پیشرفت کنی کتاب بخون

گفتم ولی اکثر مردم از پیشرفت کردن خوششون نمی یاد

گفت احمقن

گفتم دستت درد نکنه

گفت واقعیته نمی دونم کی کیک اسمش را حفظ نکردم یکی از وزرای آقای روحانی یک مرد غوله توی حوزه دانش

بعد گفت دفعه دیگه که اومدی فیلم سخنرانی ایشون را برات میریزم روی سی دی

رفته بود نمی دونم دوحه یا کجا ، یعنی من یادم نیست  من حفظیاتم خیلی ضعیفه

بعد اونجا بیل گیتس را دیده اولین سوالی که بیل گیتس ازش پرسید این بود آخرین کتابی که خوندی چی بود

اگر میخوای آدم عادی باش نخون مهم نیست

اگر میخوای آدم فرهیحته باشی جذاب باشی مردم از بودن باهات لذت ببرن دائم باید مطالعه کنی

بعد از توی کتابخونش یک کتاب هم در آورد داد به من گفت اینو امشب بخون تلنگره حالبه برات خوبه

اما یک کتاب دیگه میخواست بهم بده گفت دفعهبعد اون را از خونه می یارم

بعد یک چیزی گفت من گریه کردم

گفت سپیده میتونی 100 درصد زن باشی آدرس بلد نباشی

اسم خیابون ها را ندونی آخه آدرسش را که داد من هی میپرسیدم از اینجا کحا بیام از اونجا کجا برم

از همه بپرسی از کدوم وری بری تا یه پخت میکنند بزنی زیر گریه حساس باشی لوس باشی

خاله زنک باشی ،

میتونی انتخاب کنی که نباشی من خیلی زن ها را دیدم که خیلی خوب نقشه میخونن

این انتخاب توه که میخوای چه جوری باشی از زن بودن و زیبا بودن فقط ظرافت هاییش را بردار که تو را به اوج میرسونه و اون موارد ضایعش را بریز دور

گفت یک جوجه هم بخری بهش وابسته می شی

اما توی کودکی یک عالمه جوجه داشتی که مردن اما تو نمردی

درسته که انسان با جوجه فرق داره اما اگر میخوای رشد کنی خیلی حساس نباش خیلی وابسته نباش

رضا بود ، بود ، نبودم ، نبود

خوبی های آدمهای دیگه را یاد بگیر و برای خودت کلکسیون کن

آدما تنها به دنیا می یان و تنها از دنیا میرن

حالا توی وسط راه یک همدمی یک دوستی کسی پیدا میکنند برای اینکه بیشتر بهشون خوش بگذره و هم صحبت باشن تا مسیر کوتاه تر  و دل چسب تر بشه

اما الانم که نیست  اکیه ، تا وقتی که یکی را پیدا کردی ، الان اگر بخوای از هر پخی به رنجی همش توی ماتمی به اصل راهت فکر نمی کنی

 

بعد بهم گفت شب رویا پردازی کن که میخوای 10 سال آینده کجا باشی و برام ایمیل کن تا بهت تمرین های بیشتر بدم

البته دیشب از دست خودش انقدر ناراحت بودم که فقط کتابه را خوندم

صبح هم از توی زیرگذر جای حرم کتاب آیین سخنررانی دیل کارنگی را خریدم

 

نویسنده : sepideh : ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

خسته و شاد

دیشب ساعت 10 و نیم استارتاپ تموم شد و درسته که نبردیم ولی کلی لینک پیدا کردیم

مخصوصا یکی دوست پسردایی دوستم که از قبلم می شناختمش یکی رضا

رضا توی گروه ما بود و البته با هم رلیشن شیپ ایجاد کردیم

یعنی دائم سعی میکرد کنار من باشه تا من میرفتم توی هتل که با 2نفر جدید آشنا بشم یکهو رضا را روبروی خودم میدیدم و ماستم و کیسه میکردم و برمی گشتم

خیلی خوش گذشت خیلی خسته شدیم

روز آخر دیگه داشتم می مردم از خستگی

و دائم میگفتم من خسته ام و عصبانی مخصوصا با رضا

بعد رضاحرف قشنگی زد گفت الان هممون خسته ایم حق داری ولی تا شب خوش اخلاق باش

شب میخوابی

خوب بعد دیگه تا ساعت 8 شب خوش اخلاق شدم ولی بازم بعد دیگه واقعا داشتم میمردم باز به شدت بداخلاق شده بودم و توی همایش بودیم روز اول همایش بود

روز دوم تا عصر روز سوم کارگاه گروهی بودیم

و باز عصر روز سوم رفتیم همایش

رضا یک شرکت بزرگ داره و با یک کشور خارجی قرارداد از کانادا اقامت گرفته و گفت شریور میرم داره شب آخر بهمون گفت

بچه ها چه بردیم چه باختیم هفته بعد بیاین شرکت من چند تا نکته کلیدی کسب و کار را بهتون یاد بدم

البته من خودم امروز رفتم شرکتش

آها توی گروهم که بودیم میگفت سپیده اصلا تعادل نداری زیگزاگی عمل میکنه اگر میخوای کسب و کار داشته باشی این اخلاقت به کسبت ضربه میزنه

بعد میگفتم من حساسم میگفت خوب نباش

امروز که رفتم شرکت

داشت حرف  میزد میگفتم نه اینو نگو اونو نگو

میگفت سپیده ازحساس رد کردی شکننده ای

من میترسم باهات حرف بزنم تو یا گریه کنی یا خیلی خوشحال بشی

آها از روزنامه خراسان هم اومدن مصاحبه کنند با همین رضا در مورد ایدمون بهشون کارت شرکت را داد گفت یک روز زنگ بزنین به همه بچه ها میگم بیان شرکت اونحا مصاحبه میکنیم

بعدم گفت بچه ها چه ببریم چه ببازیم هفته دیگه یک روز را مشخص میکنیم بیاین شرکت من بهتون چند تا راهکار برای بیزینستون

صبح دیدم همکارش وایبر داده که

میشه چند نمونه از پروژه هاتون را بهمون بگین میخوایم برای شرکت اندروید کار بگیریم

بعدش به رضا که گفتم ، گفت باید رای اکثریت بیاری ما براساس دموکراسی کار میکنیم

اونجا هم که بودیم با گروه صحبت کرد که وقتی میخوایم نظریه تصویب کنیم 4 راه جهانی وجود داره و بعد یکی از بچه ها گفت هر چی رییس گروه بکه

رضا گفت این بدترین نوعشه حداقل توی گروه خودمون دموکراسی باشه رای اکثریت

توی گروه ما من و پروانه خانوم بودیم بغیه 7 نفر مرد بودن

بعد رضا گفت بهتره من با یک خانوم برم بالا برای ارایه

بعدش من گفتم من می یام روز دوم

روز سوم همه کارهای سایت و پاورپوینت را پروانه کرد بعد پروانه گفت چون من چیندم و می دونم کدومش کجاست من بیام

رضا گفت باشه تو بیا

پروانه گفت اگر تو موافقی سپیده

منم گفتم مهم نیست عزیزم تو برو

روز آخر رضا دائم داشت صورت مالیاتی در می آورد و سخنرانیش را اکی می کرد چون باید توی 5 دقیقه میگفت

منم هی میگفتم اگر من با تو نیام بالا باهات قهر میکنم

رضا گفت رای اکثریت میگیریم الان کار دارم

ساعت 5 که میخواستیم بریم توی سالن رضا به بچه ها گفت بیاین رای اکثریت بگیریم کی همراه من بیاد بالا

جون رضا هم سخنوره و هم سخنرانی میکنه

منم به شدت خسته بودم گفتم ولش کن

رضا گفت نه رای میگیریم

گفتم نه خسته ام حوصله ندارم، نمی یام

بعد دیگه همین چیزا

نویسنده : sepideh : ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۱
Comments نظرات () لینک دائم

اولین جلسه

دیشب ساعت 11:30 شاممم را گرفتم هر چند گفته بودن با هم شام بخورین ولی فردا صبح هم باید ساعت 8 که امروزه اونجا باشیم تصمیم گرفتم بیام خونه

گروه کاسپین یا مردان سیاه پوش 4 تا مرد هیکل گندن که از یکیشن عکس پرفتم بعد دیگه من و ان زم کردیم روی هم

هی دوستاش یا همکاراش بهش تذکر میدادم هی جاش را غض میکردن چون زل میزد به من

من گارت و یزیت نداشتم ولی 10 تایی کارت ویزیت جمع کردم

بعد یک چند نفری صحبت کردنن که بعدا با جزییات می نویسم

آها توی بخش مسابق 58 نفر رفتن ایده دادن که 15 تاش قبول شد

قبل از برنامه یک آقایی بهم توی تلگرام پیام داد از شرکت کنندگان بود که شرکت داره و به عنوان کسب و کار اومده و

کانادا اقامت داره بعد یکی از این سخنرانا چند تا چک پول 100 هزار دلاری می داد الکی بود البته که نمی دونم کی پشتش را امضا کرده

توی بخش مسابقه یکی این جواب داد منم بهش تبریک گفتم گفت قابل شما را نداره

بعدش بهش گفتم بهم نشون بده داد به من

بعدش همون مرده چک پول آخری را گفت کی میخواد؟؟؟

هی همه از سر جاشون میگفتن من

بعد میگفت کی؟

بعد باز میگفتن من

تا اینکه یکی از جاش بلند شد و رفت و گرفت

گفت آفرین کسی که میخواد از روی صندلی گرم و نرمش بلند می شه و می یاد میگیره

تا وقتی روی صندلی هاتون نشستین و به منصب هاتون تکیه دادین به هیچ جا نمی رسین

بعد اون رییس گروه کاسپین هم رفت بالا و گفت من قهرمان کیک بوکسینگ نمی دونم چیم

پلیس امارات را اموزش میدم و پلیس المان را برای اولین بار یک ایرانی آموزش داده و بعد دیگه کارآفرین برتر سال 89 و 90 و 91  و 92 و 93

خلاصه یک مرد کچل هیکل گنده

من ماتیک نارنجی فسفری 24 ساعته زده بودم  بعد که رفتم پیش این رییسشون یک سوال بپرسم

گفت خیلی ببخشیدا ، خیلی خیلی ببخشید میتونم یک چیزی بگم

من بله بفرمایید

بعد گفت بازم معذرت میخوام چون ادم اطرافمه دارم این سوال را میپرسم

2 تا زن بودن 2 تا هم از این غول های خودش بودن البته بهداد نبود اون غولی که با هم بازی چشم تو چشم میکردیم و بهم شماره داد اسمش بهداد بود

بعد گفت بازم ببخشید شما کسی را بوسیدین که دور لبتون رژیه!!!

گفتم نه

گفت ولی این طوری به نظر می یاد

راستش ماتیکش 24 ساعتست بعد وقتی از لب میزنه بیرون  و پاک میکنم ردش می مونه

البته همین جوری آدمها را جذب کردم

آها موقع انتخاب طرح های برتر یک پسره اومد گفت شما خانوم س هستین!!!

گفتم بله شما ؟؟؟

گفت من همونم که توی شرکت پسردایی دوستت آقای فلانی ازت امتخان گرفتم

گفتم وای اون سوال های سخت را چرا پرسیدین گفت چون برنامه نویسیتون خوب بود

بعد گفت اگر بهم رای بدین می یاین توی گروهم بعدم که میخوایم توی شرکت استخدامت کنیم

شماره اولی لیستم اون شد

شماره دوم اونی که بهم چگ پول 100 هزار دلاری داد و گفت بیا توی گروه ما

سومی یادم نیست کی بود و چه قولی داد

بعدش دیگه همین شماره اول گروهم حزو طرح های نمونه شد و منم رفتم توی گروهش

اونی هم که شماره دوم بود که بهم چگ پول داد طرحش قبول نشد  و اومد توی گروه ما

حالا امروز ساعت 8 ونیم می ریم صبحونه و بعدش کار تیمیمون آغاز می شه

دیشب بهداد زنگ میزد که بیا بریم بیرون این همه عشوه اومدی حالم را خراب کردی

گفتم برو  باید بخوابم فردا صبح کار دارم بعد هی میگفت از من که  خسته تر نیستی

میگفتم تو با اون هیکلی که داری نباید خسته هم بشی

بعدش دیگه پیچوندمش حالا نمی دونم امروز چطور بشه

آخه اگربچه مشهد بود باهاش دوست میشدم ولی بعد فهمیدم توی هتل اقامت دارن و بعد بر میگردن تهران

خلاصه دیگه بعد می یام با جزییات میگم

خوب حرفهای قشنگ هم زیاد بود

بگذارین ببینم یکیش یادم می یاد

آها یک آی دی کارت هم داده بودن که دائم باید توی گردنت می بود

اون مرد کچله گفت فقط متخصص بشین ، ادم معمولی نباشین اما

حرف های زیبا زیاد بود بعدا میگم حتما

کم کم باید حاظر شم و برم

 به علاوه

الان خیلی کار دارم ولی قول میدم شنبه آدرس جدیدم را براتون بفرستم

دوستای ماهم

 

نویسنده : sepideh : ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۸
Comments نظرات () لینک دائم

استارت آپ ویکند پیش درآمد

امروز رفتیم وای که از ساعت 6:15 شروع شد تا 9:30 تازه رانی و کیک و آب هم برای هر نفر بود

ولی واقعا سردرد شدم خیلی خسته کنند ه بود امروز فقط در مورد اینکهتی این 3 روز ازتون چه انتظاراتی داریم حرف زدن

بعد گفتن وقتی شب چهارشنبه دارین با اعضا گروهتون شام می خورین لطفا با گروه بیشتر دوست و هماهنگ بشین

ناگفته نمونه که امشب چند نفری زوم این داشتم

که یکیش خیلی آشنا بود اونم با بغل دستیش خیلی پچ پچ میکرد و بغل دستیش به من نگاه میکرد و میخندیدن

به نظرم یکی از دوست پسرهای قبلیم بوده

ولی اصلا یادم نمی یاد کی بوده!!!

البته جزو دوست های اجتماعیم منظورمه

;یکی دیگه بود روبروم والا قد و هیکلش که نفهمیدم چه جوریه ولی هیکلی نبود

پوستش هم سبزه نبود بیشتر رنگش خاکستتری بود خدا ببخشه

اون خیلی همش به من لبخند میزد لبخندهای عجیب روم زوم میکرد

خوب به هر جال خوب بود دیگه

آخرش هم همش منتظر خداحافظی بودیم من فقط از دکتر استارتاپ خوشم اومد شیطون و بانمک بود

اون مرد دیگه جدی و رسمی بود

 

 

نویسنده : sepideh : ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٦
Comments نظرات () لینک دائم

استارت آپ

امروز هتل پلازا دعوتیم برعکس اسمش نزدیک حرمه

وای که چقدر دوره

دیروز رفتم روانشناس و اصلا تختش اذیتم نکرد

نویسنده : sepideh : ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥
Comments نظرات () لینک دائم

مطالب عمومی اینجا

خوب از این به بعد حرف های عمومی ترم را اینجا میزنم و خصوصی ترم را توی یک وبلاگ دیگم

هر کی خواست بگه آدرس اون یکی وبلاگم را بگم

لطفا یا ایمیل یا وبلاگ داشته باشین

چون خواهر فضولم اومد بالای لپ تاپم

ممنون

نویسنده : sepideh : ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد