گل زندگی خودت باش


اما الان یک زندگی خیلی دوست داشتنی دارم چون یاد گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم

بهش نمی گم

امروز عصر به حمید اس دادم که سه شنبه بریم سینما

یعنی خواهرکوچیکم گفت که با حمید بریم

بعد حمید زنگ زد گفت با دوستام اومدم نمایشگاه کتاب

منم خیلی بهم برخورد ، حالا نمایشگاه کامپیوتر را میتونم درک کنم چون میخوان سال دیگه شرکت کنن با دوستاش اومده بودن برای امکان سنجی اما اینکه نمایشگاه کتابم بخواد با دوستاش بره

خوب بره به جهنم منم بهش اس دادم قرار 3 شنبه کنسله

بعدش این پسره علی هم هی اس میده و زنگ میزنه

حالا به زودی می پیچونمش

دیگه اونقدر باهاش قرار نمی گذارم که خودش ابراز دل تنگی بکنه وگرنه بره به جهنم چیزی که ریخته پسره

مرده اونم نیستم

فردا هم باید برم پیش روانشناسم

یک چند تایی خواب دیدم که 3 تاش را نمیگم یکیش را که خیلی تکرار میشه میگم

راستی دیشب توی اتاقم سوسک کشتم جنازش هنوز پیدا نشده

اعصابم خورده از دست همین جنازه سوسکه

دیشبم خوابش را دیدم

حالا نمی دونم سوسکه توهم بود یا واقعیت

دیدم یک سوسکی روی پتومه تا رفتم سوسک کش بیارم دیگه ندیدمش هیچ وقت

منم از این به بعد با خودم و دوستام میره نمایشگاه و سینما

هیچ نیازی هم به حمید ندارم با اون اخلاق تخمی و مسخرش

اصلا بره با دوستاش دیگه هم باهاش حرف نمیزنم

ازش متنفرم

   + sepideh - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳

به خیر گذشت

دیشب حمید اس نداد و خوابید هر چی هم از صبح بهش زنک و اس و وایبر میزدم ازش خبری ننبود

راستی بابی بود خواستگارم توی اینستا ادم کرده منم اکسپت کردم

آها بعد دیگه هی می نوشتم چته و چیه تا شب جواب نمی داد کارم می کشید به فحش دادن

که دیگه بالاخره ساعت 3 حواب داد از صبح بیمارستانم مامان بزرگم حالش خوب نیست

مامان بزرگش آلزایمر داره هیچ کس هم نمی شناسه

بعد گفت الان میخوابم عزیزم

ایشالا خدا مادربزرگش را شفا بده به هر حال دیگه به خیر گذشت

این علی هم اس داده که من همیشه برای تو وقت خالی دارم کافیه ندا بدی تا دم خونتون باشم

وای باز من خودم را انداختم توی چاه باز نیاز به روانشناسم دارمکه از دست علی نجاتم بده

 

   + sepideh - ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

از آسمون می باره

امروز یکهو عصر زنگ زدم به اون پسره نمایشگاه بعد دیگه فرار نگذاشتم و تلفن خونمون زنگ زد پسره فکر کرد باهاش قرار گذاشتم بعد که زنگ زد توی خیابون بود بهش گفته بودم خونمون آپارتمان های پ هست اما اینجا 3 تا مجتمعه دیگه  از هم فاصله داره یک ذره کل یک کوچه عرضش هست

خلاصه بعد بهش گفتم من کار دارم اگر بتونم بیام بیرون بهت میگم

اونم گفت منم همین اطرافم خلاصه منم گفتم باشه اما توی دلم گفتم به من چه

بعد یکهو تصمیم گرفتم برم سی دی فروشی

دیگه از در مجتمع که اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و قفل را باز کردم و در ماشین را قفل کردم یکهو علی را دیدم همین پسره نمایشگاه

اونم پررو اومد سوار بشه ، اصلا فکر نمی کردم دم در خونمون باشه

بعد منم رفتم جلوتر زنک زد گفت چرا وای نستادی گفتم دم در خونمون که نمی تونم سوارت کنم

خلاصه بعد بهش گفتم برو توی هنرستان  من میرم سی دی بگیرم بهت زنک میزنم می یام می بینمت

اونم گفت باشه

دیگه من رفتم سی دی گرفته

فیلم چ خیلی قشنگه درسته که مال شهید چمرانه ولی خیلی قشنگ بود امشب دیدیم

بعدش آها رفتم علی را دیدم یک شاخه کل رز هم آورده بود دستش درد نکنه

آها والا آدم متناقضی هستش

یک پراید خیلی قدیمی داشت اون روز میگفت ماشینم هیوندا کوپه

بعد گفتم کدوم دانشگاه بودی اون روز گفته بود امیر کبیر امروز گفت بورسیه بودم

یک دانشگاهی که اسمش را نشنیده بودم

گفت قبلا توی و زارت اط ل ا ع ات بوده ولی بعد دیده نمی تونه بسازه اومده بیرون

والا من که حرفی نزدم نه حرفهاش را تایید میکردم نه هیچی مخصوصا قسمتی که از جنبش س ب ز میگفت

ددیگه هیچی گفتم مهمون داریم باید برگردم

بعد توی راه برکشت دیدم باز با ماشینش اومد جلوی ماشینم موبایلش توی ماشینم جا مونده بود

 

 

   + sepideh - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

گیگ بودن

اولش هنوز نفهمیدم گیگ بودن چیه ولی موضوع کامپیوتریه

معمولا شرکت های که کارشون برنامه نویسی کامپیوتره آدمهاش به قول حمید ک و ن به ک و ن میشینن

اگر هممون دور یک میز بزرگ نباشیم معمولا پشت به هم می نشینیم مثلا حمید و امین اونور بودن و ما پشت به اینها این ور نشسته بودیم

خلاصه

آها دیشب حمید گیر داده بود به حجاب من

بعد منم گفتم ببین همین جوری من را دیدی که خوشت اومد توی همون شرکت هم همین جوری بودم با خجاب باز

البته رواننشناسمم 100 بار گفته شال اگر سرت میکنی جلوش را ببند 

ولی من بیشتر دوست دارم چلوی شالم باز باشه نمی دونم چرا

بعد حمید گفت آره همین جوری بودی ولی داری شورش را در می یاری همه موهات توی صورتته

خلاصه دیگه یک جوری که نه دیگ بسوزه و نه کباب هی الکی خجابم را درست میکردم

بعدش رسید به امروز یک کتاب پیدا کردم فعلا که صفحه های اولیش همستم و خیلی دوست دارم

قرار برای حمید هم بفرستم در مورد خالق لینوکس هست

بعد امشب داشتیم با حمید حرف میزدم گفتم تو خیلی بی احساسی گفت منطقی باش سپیده گفتم باشه میشم عین خودت

گفت وای من عاشق آدمهایی مثل خودمم

منم بهش گفتم اگر واقعا این جوری بود با همون دخترهای سرد و بی روح اقوام خودتون دوست میشدی نه با من که گرم و بیحجابم

اونم گفت اره راست میگی 100 درصد

اما از چشماش در می یارم رفتارش را

اوم دارم 2 تا نرم افزار تقریبا متضاد می نویسم

یکیش در مورد دهه محرم

یکیش در مورد سوالات پیش از ازدواج ولی احتمالا این نرم افزار ازدواجم را بعد از دهه مخرم منتشر کنم

بعدش یک نرم افزار دیگه هم فرستاده  بودم که رد شد به خاطر اینکه منابعش را باید عوض کنم

دیگه اینکه توی فکر یک نرم افزار جدیدم هستم

البته منابع اونم عوض کردم و دوباره فرستادم  فعلا 5 تا برنامه توی صف بررسی برای انتشار دارم

   + sepideh - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱

اسید پاشی

وای دیگه چیزی کم نبود ب جز اینکه اسید پاشی بیاد توی ایران عجیبه که طرف را نمی گیزند

الان توی مشهد هم 2 مورد گزارش شده

والا خواهرم که میره دانشگاه خودمون میبریم و می یاریمش یعنی یا بابام یا مامانم

منم که با ماشین میرم شیشه ماشین را پایین نمیدم

وای که چقدر خطرناک شده

امروز بهار و خواهرش و مامانش اومدن خونه ما

ما هم کارگر داشتیم ولی خوب دیگه

اومدن لباس انتخاب کردن عجیب بود من فکر میکردم خواهرش از من ظریف تره

اما هیچ کدوم از لباس های من تنش نمی شد

دیگه یکی را برداشتن که استرچ بود و یقش گشاد بود

امروز صبح دیدم ایمیل سفارش کار دارم یعنی از این ایمیل ها زیاد دارم ولی این به نظر آسون می یاد

دیگه اینکه دیشب با حمید خوب بود بد نبود 

خودمم نمی دونم دوستش دارم یا ندارم

وای این خواهر دوستم حالش خیلی بده کوبیده رفته گلبهار دوست پسرش که اصلا وست پسرش هم نیست ببینه هر چی هم بهش میگم نرو و بیا برو روانشناس نمی دونم چرا خوب نمی شه به هر حال

آها یک برنامه میخوام برای دهه محرم بنویسم

بعد یک برنامه دیگه هست برای ازدواجه فکر کنم بعد از دهه محرم بنویسم بهتره!!!

البته سوالات خواستگاریه

به روانشناسم میگم حداقل یک ازدواجی بکنم بد هم نیست

بعد میگه میبینی حتی دلت نمی خواد ازدواج کنی همچین میگی انگار برای مردم میخوای ازدواج کنی

   + sepideh - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳٠

سینما

ادامه

  ادامه مطلب  
   + sepideh - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳٠

آدرس خونه

امروز هی با حمید چک و چونه زدم بعد گفت مشکلت آدرس خونمونه

گفتم آره بعد هی طفره میرفت منم که دیگه هیچی برام اهمیت نداره گفتم بای

گفت باز شروع شد !!

بعد دیگه آدرس خونشون را داد  گفت مامانم هم ناراحتی قلبی داره هم مریضی قند شدید

نری یک چیزی بگی

منم گفتم چیه فکر کردی روانیم

بعدش دیگه قعلا دعوا تموم شده نمیدونم چرا همش میخوام ازش جدا بشم

   + sepideh - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩

همش کوتاه می یام دیگه نمی تونم

دیشب داشتم با باران جونم  چت میکردم و خیلی حرفها زدیم 

بعدش امروز صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم خواهرم را نبرم سینما چون میخوام با حمید یک دعوای حسابی بکنم اصلا شاید نریم سینما

بعد به حمید گفتم آدرس خونتون کچاست؟

اونم گفت سلام صبح بخیر باز شروع کردی؟

گفتم آرره چرا همیشه حرف ، حرف تو باشه

بعد گفت که ساعت چند بریم سینما؟

گفتم من که نمی یام تو با دوستات برو

گفت حالا بیا حضوری حرف میزنیم

جونم به لبم رسیده

هم میخوام ازدواج کنم هم نمی خوام

به روانشناسم گه گفتم

گفت برای اینه که افکار مامانت شده افکار خودت بعد نمی دونی اصلا چی میخوای

مامانت همیشه میگفته تو زشتی و نمی تونی ازدواج کنی ، توی این حرف یک پیغام نگرانی هم هست که خدا کنه ازدواج کنی

الان خودت نمی دونی چی میخوای

تازگی ها یک کمی هم وسواس پیدا کردم همش حس میکنم باید برم حموم

بعدش با اون پسره توی نمایشگاه هم میخوام قرار بگذارم

یعنی دیشب زنگ زد من جواب ندادم بعد با شماره تهران زنگ زد گفت چرا جوابم را نمی دی حتما باید با شماره دیکه زنگ برنم

البته از نظر روانی فکر کنم مشکل داره دیشب گی میر داده بود نیم ساعت بیا توی ماشین حرف بزنیم من گفتم نه

گفت گریه میکنم ها

منتعجب مگر بچه ای!!!

خلاصه که نرفتم و موکول کردم به یک وقت دیگه

دایی بزرگمم از تهران اومده،  البته خوش میگذره با داییم ولی مسئولیت های مامانم خیلی زیاد میشه

 

   + sepideh - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩
← صفحه بعد